احساس میکنم دورم. دور یعنی اینکه احساس میکنم که نیستم. توی زندگی نیستم. انگار که همه این روزهایی که میگذره در خوابم یا شاید مثل یک عروسک کوکی. انگار که برنامه‌ریزیم کرده باشن برای بیدار شدن،‌ کار کردن، خندیدن و حرف زدن و غذا پختن اما بدون حضور داشتن. مزه کردن غذا،‌ بدون چشیدن؛ نوازش شدن بدون حس لمس کردن؛ زنده بودن بدون روح داشتن.

بعد با دلخوری زیاد کار میکنم،‌ غذا می‌پزم و خونه تمیز میکنم و بعدترش دلم میخواد که برای خودم دلسوزی کنم. این دل سوختن برای خود، یعنی مشکل. یعنی زیادی از حد خودت گذشتن،‌ زیادتر از ظرفیتت مایه گذاشتن، بیش از توانستن، کردن (حالا چه آدمهایی که با سرچ این کلمه نمیرسن به این متن!) بعد فلاش بک میکنم به عقب که کجا زیادی رفتم،‌ که کجا بیش بودم از اونچه که هستم و بعدترش حیرت میکنم از همه کارهای عادیی که انجام میدم -کارهای عادی و نه بیش، نه زیادتر از ظرفیت- و اینکه چقدر خسته‌ام میکنن این کارها. البته من میتونم یک مثنوی هفتاد من بنویسم از اینکه بعد چی میشه و بعدترش چه فکری میکنم و به هیچ جایی هم ختم نشم. اما بالاخره این بعد و بعدترهای من تموم میشن. به خودم نهیب میزنم:‌ هی آتوسا:‌ حواست به خودت باشه،‌ چنج یور اتیتود تووارد تنیگز! و بعد سعی میکنم که دیدگاهم رو عوض کنم، به زندگیم یه جور دیگه نگاه کنم، دستم رو میذارم گوشه لبام و از دو طرف میکشمشون بالا یعنی که حالا لبخند بزن. بعد سعی میکنم که صاف بشینم، که خونه رو مرتب نگه دارم،‌ که کار کنم. دستور صادر شده:‌ برو،‌ بخند،‌ کار کن. دور یا نزدیک؛ هست یا نیست فرق نداره:‌ برو، به پیش برو...

زیادی دورم. دور، یعنی این‌که نیستم. یعنی: گفتن بدون حرف زدن؛ گام برداشتن بدون راه رفتن؛ نگاه کردن بدون دیدن.یعنی یه آدم دیگه که راه میره،‌ که میخنده، که کار میکنه و تمام روز شعر فروغ توی ذهنم چرخ میخوره:‌

اما خدای من؛‌ آیا چگونه میشود از من ترسید؛ من که جز بادباکی سبک و ولگرد بر پشت‌بامهای مه آلود آسمان چیزی نبوده‌ام...

/ 10 نظر / 6 بازدید
راسوی غیرفعال

هوم، این اسمی که این بالا نوشته، قرن ها رمز خیال انگیز و پر وسوسه ی عشاقی بوده که زیر پوست معمولیشون دنیایی خوشی رو نهان داشتن! شاید در یکی از پشت بام های مه آلوده به ظاهر معمولی که در زیر خودش گنجی از داستان های جن و پری رو پنهان کرده بوده، این اسم به گوشتون خورده باشه و توی خودآگاه ناخودآگاهیتون ضبط شده، هوم، کی می دونه

خاتون

ما داريم تكرار مي شيم. هر روز و هر ساعت و هي بايد حواسمون به اون لبخند گوشه ي لبمون باشه كه كسي متوجه نشه از خيلي چيزا دوريم. خيلي دور حتي از خود خودمون

ترانه

آتوسا جون چه چیزی این روزها خیلی زیاد از ته دل شادت میکنه؟ (توجه کن شادت میکنه نه اینکه منطقا قراره شادت کنه )همونکارو کن

روز به روز همراه زندگی

بعضی وقتها نمیشه حالی رو عوض کرد. نمیشه دیگه. میچسبه بهت. فکر کنم اونوقت ولش کن. نه سعی کن عوضش کنی و نه تحویلش بگیر. بهش بگو "هستی؟ چسبیدی به من؟ خوب باش. من کاری بکارت ندارم. تا هر وقت خواستی بمون. اینجوری یاش ْیواش خودت هم فراموشش مْیکنی. وقتی فراموششش کردی خودش میگذار میره. کی گفته که همیشه باید خندان و شکفته باشیم؟

علی

اما ذهن بادبادکی نعمتیه که خیلی ها ندارند و همین به وحشتشون میندازه....بادبادک سبک ذهن خودش آرامش میاره.

امیر مسعود

فقط میتونم بگم بعد مدتها آپ کردم فعلا یک پست ولی امروز چندتای دیگه هم تو راهه .[لبخند]و چون شرایط ذهنیم جالب نیست در مورد این پستت بهتره حرف نزنم .ولی کاری رو که ترانه گفته رو گاهی اوقات در مراحلی از این وضع میشه انجام داد.

آنن

فایند د تینگز دت یو هو یور بست اتیتیود تووارد دم. ممکنه مشکل اصلیمون این باشه که اون چیزها را نداریم، یا پیداشون نکردیم یا اینکه یه جایی با بی اهمیتی یا حتی سنگدلی چالشون کردیم. الان اوضاع چطوره آتوسای عزیز؟

خواب کوتاه

چرا همه اینجوری شدیم ییهو ؟ من میگم توی آب شرب شهری یه چیزی ریختن ما اینجوری نبودیم سابقا شاد بودیم ، ساسی مانکن گوش می دادیم ، ریز می آمدیم چرا این وبلاگستان این مدلی شده ؟

ilia

آها ! تازه فهمیدی که دوری ! یه ویژگی انسان مدرن اینه که مشاهده کننده ی خودش شده . یعنی بیماری شایعیه ! شما به کمی کارهای غیر عادی نیاز دارید . مثال : یه روز سعی کن توی خونه برعکس ( عقب عقب ) راه بری . اگه کردی نتیجه اش رو به ما می گی ؟!

باران

من هم اینگونه بودم اما الان نیستم خودش میاید. نگران نباش این نیز میگذرد