باز هم یه عصر دلتنگ جمعه. توی یک خونه سوت و کور. بازهم یه تنهایی خود خواسته. وقتی که کسی رو دوست داری و میدونی که دوستت داره. و بازهم دلتنگی عجیب و غریب از اینکه اون کسی که دوستت داره اینقدر بهت بی اعتماده و اینهمه تو رو حقیر میدونه. و بازهم گله از خودت که هیچ کاری نمیکنی. گله از اینکه چرا این خونه رو با همه عشقها و دلتنگیاش ول نمیکنی بری دنبال زندگیت. دنبال یه زندگیی که تنهاییش اینقدر مایوس کننده نباشه.

باز هم یه عصر جمعه و باز هم فکر کردن و فکر کردن. فکر کردن درباره اینکه بمونی و به زندگیت ادامه بدی یا بذاری بری. بذاری و بری و بیخیال همه حرفها و حدیث ها شی. بیخیال این بشی که دیگرون چی میگن و چی فکر میکنن. بیخیال نگاهها و اظهار نظرها بشی.

بازهم ترس، ترس از اینکه تنهایی نتونی از عهده خودت بر بیای. ترس از اینکه اشتباه کرده باشی. بازهم ترس. باز هم نفرت و نفرت عمیقتر و عمیقتر از خودت، ترست و عجز و ناتوانی تحمل ناپذیرت.

بازهم جمعه و هجوم همه دلتنگیای دنیا به ذهنت، به روحت. وقتی کسی رو نداری که باهاش حرف بزنی. هی مینویسی و پاک میکنی. مینویسی و خط میزنی. میخوای از امید و اشتیاق، میخوای از سرزندگی بنویسی ولی آخر سر میبینی که نوشته ات پر از تاریکی و ترسه.‌به خودت قول میدی که خوب میشی. بلند میشی آشپزی میکنی، خونه تمیز میکنی ورزش میکنی ولی درست نمیشه. فکر مثل خوره تو ذهنته و آزارت میده. 

برای رهایی از این فکر دیگه ادامه نده.............

/ 2 نظر / 3 بازدید
nevise

شايد وقت انقلاب ذهنی باشه...از برزخ دراومئن سخته ولی انقلاب بهش و نتيجه آروم می کنه باور کن

آتوسا جان ! این پیام را از خدا دریافت می کنی ! تنهایی ات را اگر تقدیر خود بیابی آن وقت جز سپاس گذاری از محبت من چیز دیگری بر زبان نخواهی آورد ! من همه آدم ها را تنها می طلبم در این حال زیباترند برایم و بیشتر دوستشان دارم.