و گاهی نوشتن خیلی سخت میشود و البته این شرح حال من نیست.

با خودم فکر میکنم کاش یکی بود که میشد باهاش حرف زد (به ذهنم میرسه که این با خود فکر کردن ترجمه از ترکی به فارسیه یا فارسها هم همین اصطلاح رو به کار میبرن؟!) بعد به خودم میگم فرض کن یکی (نمیدونم کی، همون کسی که میشه باهاش حرف زد و نه بعد داره نه صورت و نه زمان) روبروت نشسته و تو میتونی حرفت رو بگی و بعد هیچ حرفی به ذهنم نمیاد. جدی هیچ حرفی به ذهنم نمیاد که بخوام به یه فرد خاصی با یه درک خاصی بزنم عوضش ذهنم هی دنبالش میگرده (دنبال اون فرد خاص که میشه باهاش حرفهای خاص زد) بعد هم عجب قحطیه ها. نه حرف خاصی هست و نه آدم خاصی. بعدترش هم آدمی که هیچ حرف خاصی نداره و هیچ آدم خاصی واسه چی نفس میکشه اصلاً؟!

شرکت ما با یکی از مراکز مشاوره قرارداد داره. میشه بهشون زنگ زد و مشاوره گرفت. اطلاعات هم پیش خودشون میمونه و محرمانه است. هر از چندگاهی تصمیم میگیرم بهشون زنگ بزنم. به خودم میگم:‌ آیا اونها میفهمن؟‌! میدونم که خودم هم نفهمیدم. بعضی وقتها هست که آدم باید تکلیف خودش رو با خودش مشخص کنه. تصمیمش رو بگیره و پای هزینه تصمیمش هم بایسته. همه عوامل وابسته به زمان و مکان و فرد یه جور بهانه است از سر ترس. ترس از تغییر، بدترش هم هست: ترس از اشتباه. از دست دادن چیزهایی که داری، به دست نیاوردن چیزهایی که میخوای.

این چند روز به این فکر میکنم شادمانی مفهوم بیهوده‌ایه که بیش از اندازه بها داده شده بهش مثل عشق. اینطوره که بیهوده میگردیم دنبال یه چیزی که نیست. بودنش بیش از هست بودنش اثبات میشه و مثل اتر تا در شیشه رو باز میکنی بخار میشه توی هوا. رندگی داره روی تمام وجودم خط میندازه. زندگی خوب، توی یک تنگ. که همه چیزش قشنگ و سرجاشه. همه چیزش بی‌نقص و عالیه. پس چرا من هیچ شاد نیستم؟‌

بعد هم نوشتن امروز خیلی سخت بود. اما همینکه خودم رو وادار کردم به نوشتن یک دستاورده شاید. نمیخونمش دوباره. خطر حذفش هست. من دیگه نمیخوام خودم رو حذف کنم.

 

 

/ 9 نظر / 4 بازدید
علی

این حذف کردن ها بی مورده...به هر حال بخشی از تو اینجا ثبت میشه و بمونه بهتره.

علی

این حذف کردن ها بی مورده...به هر حال بخشی از تو اینجا ثبت میشه و بمونه بهتره.

ترانه

خب احساس یک قسمتیش مربوط به دینای بیرونه یک قسمتیش هم نه. مشاوره فکر خوبیه. بهشون زنگ بزن چیزی رو که از دست نمیدی نه؟

جوینده

manam yekbar inja raftam pishe moshaveri ke ba mahale karam gharardad dasht. ba inke mitarsidam harfi baraye goftan nadashteh basham ya inke aslan ina nafahman darde man chieh. amma chizaye khoobi shenidam. gahi adam lazem nist chizi begeh, gharareh ye chizi beshnaveh ...ke hatta momkene zendegisho taghir bedeh. harfaye to kheili baram ashnast!

اشکان

دمت گرم آبجی!

جوینده

ممنون از کامنت قشنگت آتوسا جون. به شنیدنش احتیاج داشتم. سارا

هوس مبهم

میترسم ازت و از نوشته های جدیدت. میخای زهره ترک کنی بگو؟

خاتون

باورت مي‌شه گاهي دلم واسه يكي تنگ مي‌شه كه نمي‌دونم اون كيه؟ فكر كنم اپيدمي عجيبي دنيا رو گرفته باشه :)

قورباغه درختی

سلام آتوسا جون. چه دلم تنگ شده بود. دست و دلم به هیچی نمی رفت این مدت چه خوب نوشتی عین همیشه . حال همه ما خوب است اما تو باور نکن