گاه‌گداری با هم حرف میزنیم. یعنی هروقت که تو اتاق پرینتر یا توی اتاق غذاخوری همدیگه رو ببینیم. بندرت هم، به هم ای-‌میل میزنیم. روز تولدم رفتیم ناهار بیرون سوشی خوری. امسال تولدم، از گذشتن یکسال دیگه غمگین نبودم. یه جورایی با این عدد سی‌وسه کنار اومده بودم یا شاید انقدر درگیر بودم که وقت فکر کردن به عدد و سال و عمر رو نداشتم. این بود که یک جورهایی خوش بود از تولدم. اما خوب، همیشه یکی هست که یه تلنگری بزنه بهت. سرناهار ازم پرسید که به چی علاقه دارم؟ یا اوقات فراغتم چیکار میکنم؟‌ یا سرگرمیم چیه؟‌ (یکی از بدیهای! کاناداییها اینه که اکثرشون یه هابی دارن که بصورت جدی دنبالش میکنن) نمیدونستم چی باید بگم. بهش راجع‌به وبلاگم گفتم و اینکه دوست دارم بنویسم. کمی هم از کارهایی هم که یه زمانی عادت داشتم انجام بدم و دیگه انجام نمیدم و ناگهان غمگین شدم. غمگین از روزهایی که خیلی آسون هدر میدم به فقط جلوی تلویزیون نشستن و فکر نکردن. غمگین از کتابهایی که دیگه نمیخونم. از چیزهایی که دیگه دنبال یادگیریشون نیستم. انگار همه ثانیه‌های این سی‌وسه سال بار شدن روی ذهنم. افسوس روزهایی که از دست رفتن و دیگه بر نمیگردن. اون از خودش گفت. از نقاشی‌هاش. عکس نقاشی‌هاش رو موبایلش تماشا کردم و در حین تماشا کردن فکر کردم. به دنیای خودم که سرشار از بی‌تفاوتیه. به نوترون بودنم فکر کردم-به اینکه از همه چیز به یک اندازه خوشم میاد و به یک اندازه کم. به اینکه از هرچیزی توی دنیا میتونه خوشم بیاد و فقط به این اندازه خوشم بیاد که با یکی که عاشق اون یک چیزه هم‌پایه بشم و نه اینکه خودم عمق بشم. اعتراف میکنم که از آدمهای یک بعدی خوشم میاد. از مذهبی‌های افراطی، از کله‌خرابهای افراطی، از هیپی‌هایی که کولی‌وار روی موتور زندگی میکنن و از یه شهر به شهر دیگه. خراب و داغون از حشیش و بنگ. از آدمهای غرق علم خوشم میاد. اونهایی که معاشرت بلد نیستن ولی تو رشته‌اشون خدان. از همه مثبت‌های بی‌نهایت مثبت و منفی‌های بی‌نهایت منفی خوشم میاد- باز هم حرف زدیم راجع‌به چیزهای معمولی و اون روز گذشت مثل همه روزهای دیگه. اما حالا یه صدایی در پس‌زمینه ذهنم هی ازم میپرسه:‌هی تو به چی علاقه داری؟‌! تلنگر خوردم و دیگه سی‌وسه برام اوکی نیست. به یه راه فکر میکنم.

/ 7 نظر / 9 بازدید
xatoun

تو استعداد نوشتن داري. منتهي تا حالا بطور جدي بهش نگاه نكردي. تو كلي انرژيهاي ناشناخته داري كه هنوز كشف نكردي. اميدوارم 33‌امين بهار از عمرت باعث بشه كه همشون رو با هم پيدا كني. راستي؟ تولدت هم مبارك

ترانه

تولدت مبارک.[گل] آره اینوریها معمولا یک هابی مشخصی برای خودشون دارن. اصلا زندگی میکنن برای اینکه اوقات فراغتشون رو اونطوری که میخوان بگذرونن. انتظارات ما فرق میکنه. به ما یاد دادن کارمیکنیم که زنده بمونیم و زنده میمونیم که کار کنیم.

ریما

به من هم سر بزن نظر بده لطفا

آه

بابا همه همین مشکل رو دارن ،اضلا می دونی مهم چیه؟ که از هر لحظه ات لذت ببری همین مهمه، نه هابی

قلمو

به نظر من اینکه سرسختانه از چیزی خوشتون نمیاد زیاد چیز بدی نیس. خودمم همین جوری هستم. اون چیز باید خیلی خاص باشه که حواس منو به خودش جلب کنه و بشه یکی از هابی های جداناپذیر! شاید زیادی به اطراف دل بسته نیستیم.فکر کنم شما معناگرا باشید که زیاد به دور و اطراف توجه ندارید. این اخلاق زندگی رو سخت میکنه چون کم پیش میاد از چیزی راضی باشید اما به نظر من خیلی بهتر از چیزای دیگس. مهم اینکه که شما حواستون هست که کجای کارید. باور کنید!

روشنایی

[گل][گل] خب پیش از هر چیز زادروزت رو بهت شادباش میگم. می دونی این تنها نوترونه که می تونه به هسته اتم یورش ببره و اونو بشکافه و این کار نه از دست الکترون برمیاد نه پروتون؟ولی من به هیچ روی از کسایی که تنها تو یه زمینه سررشته دارن و از چیزای دیگه زندگی سر درنمیارن خوشم نمیاد.این جور کسا هم شاید یه روزی به گذشتشون نگا کنن و ببینن اون جور که باید و شاید از زندگیشون بهره نبردن.ولی از همه اینا گذشته من گمون میکنم تو دنبال بهونه می گردی واسه اندوه خوردن و شاد نبودن.گذشته ها که گذشته و کاری ازمون برنمیاد،ولی حال رو که داریم و آینده رو که پیش رو.[خداحافظ]