مدام صفحه رو باز میکنم که بنویسم و بعد حواسم پرت خوندن نوشته‌های دیگران میشه. یه جورهایی دو دلم برای نوشتن. دلم میخواد یه متن خوب بنویسم و چون حس نوشتن متن خوب رو ندارم، کلاً از نوشتن پشیمون میشم. در خیلی کارها اینطور هستم. وقتی حس میکنم که کاری رو نمیتونم کامل انجام بدم، کلاً‌ انجامش نمیدم. شاید به این خاطره که کلی از کارهای زندگیم رو ناتموم گذاشتم. چون احساس کردم که به اندازه کافی خوب نیستن. اما شاید این هم مثل رانندگی باشه. یه زمانی از رانندگی میترسیدم. اما الان راحت و مسلط هستم. گاهی باید آدم به خودش وقت بده برای بعضی کارها.

توی کلاس یوگا، مربی میگه به بدنتون توجه کنین. نگاه کنید ببینید که چطور واکنش نشون میده، چطور تغییر میکنه، بهش آگاهی داشته باشین ولی قضاوت نکنید. کار سختیه قضاوت نکردن -بخصوص من همیشه در حال قضاوت خودم هستم- که چرا بدنم انعطاف کافی نداره، که چرا تعادلم رو امروز نمیتونم حفظ کنم که چرا، که چرا، که چرا. حرفهای معلمم روم اثر میذاره. سعی میکنم به بدنم توجه کنم. به پاسخش در برابر فعالیتها گوش بدم. جاهایی که دردش میاد رو بشناسم و کمی به جلو برونمش. سعی میکنم قضاوت نکنم درباره ضعفهاش و ناتوانیهاش. سعی میکنم یادم بره که آیا کارم خوب هست یا نه. بهش فکر نمیکنم. فقط صدای نفسهام رو میشنوم و حرکت بدنم رو حس میکنم. آخر کلاس کاملاً آرومم. از خودم متشکرم که تنبلی نکرده و اومده کلاس.

زیر ساختمون ما یه کافی شاپ هست. گاهی دلم میخواد لپ‌تاپم رو ببرم و اونجا بشینم و بنویسم. یه روزی باید اینکار رو بکنم. دلم میخواد چند تا کار جدید رو امتحان کنم و ببینم که از کدوم خوشم میاد. دلم میخواد برم کلاس نقاشی، ورزش، موسیقی و زبان. همیشه وقتی به اینجا میرسم ضمیر ناخود‌آگاهم چند تا اما پیش میاره:‌ یکی مساله وقته و یکی هم مساله پول. البته هر دو  هم مشکل واقعیی هستن و هم نیستن. درسته که من خیلی روزها وقت کم میارم اما مساله مهمتر اینه که قسمتی از فعالیت روزانه هست که شاید انجامش چندان ضروری نباشه و بشه حذفش کرد. این درباره هزینه هم صدق میکنه. مثلاً ما هر آخر هفته در یک رستورانی جمع میشیم و هزینه غذا و مشروب برامون مساله‌ای ایجاد نمیکنه اما همین هزینه در یک ماه که میتونه پول سه ماه کلاس نقاشی باشه، برامون سنگین و غیرضروری میاد. اینجاست که مساله انتخاب و ترجیح پیش میاد. گاهی آدم باید راهش رو انتخاب کنه و هزینه‌های انتخابش رو هم بپردازه. اون روز یه جمله قشنگ خوندم که برای رسیدن به نتیجه متفاوت باید راه متفاوتی رو در پیش گرفت. دلم میخواد که راهم رو عوض کنم.

اینکه نوشته‌ها خیلی پراکنده هستن به این خاطره که ذهنم این روزها خیلی درگیره. دارم خودم رو توی آینه نوشته‌هام نگاه میکنم و سعی میکنم که قضاوت نکنم.

/ 2 نظر / 10 بازدید
xatoun

واسه شروع بد نيست قالب وبلاگت رو عوض كني. يه خرده اين رنگ سياه حاشيه‌ها شايد رو حس نوشتنت تأثير گذاشته بطور غير مستقيم

روشنایی

[گل][گل] داوری نکردن سخته ولی سخت تر از اون داوری بدون پیش زمینه س.من پیشنهاد میکنم هرچی تو ذهنته رو بنویسی بدون این که نگران سامانشون باشی.چندی که بگذره،خودشون سامان پیدا میکنن.[خداحافظ]