وقت 2

امروز بعد از سالها صورتم رو بخور دادم. اینکه میگویم بعد از سالها اغراق نیست. یک زمانی، اینکار را یک هفته یا دو هفته یکبار انجام می‌دادم و البته ماسک صورت هم جای خودش رو داشت. مدتهاست که وقتی برای انجام این کارها پیدا نمیکنم. هر چند که اصولاً با بالا رفتن سن باید مراقبت بهتری از صورت کرد.

البته این تنها کاری نیست که وقت انجامش را ندارم. به گذشته‌ها که فکر میکنم، به سالهای دبیرستان و دانشگاه، تعجب میکنم که چطور میتونستم کارهای زیاد رو انجام بدم و وقت هم کم نیارم. فکرش رو که میکنم، مدرسه بود، انواع و اقسام کلاس تقویتی و کنکور هم بود، درسهایی که باید خونده می‌شد هم بود، کلاس نقاشی و بسکتبال هم بود، تلویزیون نگاه کردن هم بود، کتاب خوندن غیردرسی هم بود، حرف زدن با دوستها هم بود، مهمانی رفتن و با خانواده وقت گذاشتن هم بود و وقت برای خود داشتن (همین ماسک و بخور و ... هم بود). اما این روزها، همه اینکارها کنار گذاشته شدند. نهایت کار نه-ده ساعت کاری هست که انجام میدهم و تهیه غذایی برای شام و نهار فردا. چرا زمان اینقدر کوتاه شده؟‌ چرا وقت نمیکنم؟‌ چه چیزی فرق کرده است؟‌ این روزها بیشتر به این موضوع فکر میکنم و یکی از مهمترین تفاوتها، وجود اینترنت است. کار شرکت، خواب و اینترنت (گودر جالب و اما لعنتی) کارهایی هستند که بیشتر از همه در طول شبانه روز بهشون می‌پردازم. ایران که بودم، اوضاع بهتر بود. وبلاگ بود اما گودر نبود با ١٠٠٠+ آیتمی که باید صفرشان کرد و البته اینترنت هم دایال‌اپ بود و نمی‌شد بیش از یکی-دو ساعت تلفن را مشغول کرد. اما اینجا،‌ همین‌که به خونه میرسم،‌ قبل از عوض کردن لباسها،‌ کامپیوتر رو روشن میکنم و بعد مثل فریضه الهی که باید اول وقت انجام بشه اول ای-میلهام رو چک میکنم، بعد گودر،‌ بعد هم فیس‌بوک. و تازه به همین هم بسنده نمیکنم و وقتی همه آیتمها صفرند میشینم و گاه‌گداری دگمه اف-۵ رو فشار میدم به این امید که یکی از بلاگرهای محبوبم آپ کرده باشه یا یکی از دوستانم آیتمی رو به اشتراک گذاشته باشه.

احتمالاً معتاد شده‌ام. یعنی حتماً به اینترنت معتاد شده‌ام. باید شروع به ترک کنم. باید وقتم را باز کنم برای کارهای جدید‌تر و تجربه‌های واقعی‌تر. برای خلق یک اثر نقاشی یا ورزش یا حتی لاک زدن ناخنهام. باید برای زندگی کردن کمی وقت ایجاد کنم........

/ 10 نظر / 11 بازدید
شریک کودکیهای من شوید

اینترنت محبوب لعنتی خیلیا شده - هم بودنش مفیده و هم نبودنش. -------------------------- می رم مدرسه ، می رم مدرسه جیبام پر فندق و پسته آهای مدرسه ، آهای مدرسه توی کتابات پر از قصه موش موشک من می خوره غصه که نمی تونه بره مدرسه

میترا

خیلی جالبه که زندگی همه تقریبا همینه!بعضی وقتها حسرت روزایی رو میخورم که یک کتاب رو تا تموم نمیشد زمین نمی گذاشتیم.ولی الان دریغ از 1 سطر.

سارا

باهات موافقم. من فکر می کنم جدا از اینترنت ذهنمون هم خیلی بیشتر از قبل مشغوله و همین هم کلی از انرژی و راندمانمون رو می بلعه. نمی دونم برای تو هم اینطور هست یا نه.

ترانه

متاسفا نه همینطوره که میگی. البته یک چیز ی هم هست دوران مجردی کلا آدم وقت بیشتر داره. اون روزها وقتی میومدی خونه همه وقتت مال خودت بود. احتمال غذات آماده بود ، لازم نبود بری خرید نون و گوشت و میوه... برای همین هم وقتت مال خودت بود.حالاهمه وقتت مال خودت نیست. نمیتونی از سر کار که اومدی یک کتاب دست بگیری و یک گوشه ای لم بدی. یا بری کلاس ورزشی یک نفر هست که نسبت بهش احساس مسئولیت میکنی. ولی اینکه باید وقت رو برای زندگی خلق کرد درسته.

هوس مبهم

خدا رو شکر که بعد از سالها رفتی حموم . البته این که نوشته بودی قبلن تر ها هفته ای یکی دو بار میرفتی خودش جای بسی امیدواریه

خاتون

:)

ندا

چی به سر دختر خاله های من اومده؟!

قورباغه درختی

مدینه گفتی و کردی کبابم دختر جون! تازگی ها وقتی می شینم پای نت یه حس بدی دارم انگار داره روزهامو می خوره اما نمی تونم دست بردارم. دقیقن واژه معتاد رو درست به کار بردی. سمیرا هستم یک مسافر!!

پریسا

یاد آوری بجا و به موقعی بود. من هم همین سوال ها رو از خودم کردم. ممنون

مگی

ببین منم همین طور اصلاَ انگار حرف من از زبون یکی دیگه نه ببخشید وبلاگ یکی دیگه می بینم آپ بعدیت هم که راجع به خردادی ها بود منم همیشه این فالو برای همسرم می خونم و به اون قسمت زنان حرمسرا که می رسیم کلی می خندیم و من کلی بهش پز می دم که برو حالشو ببر با من ازدواج کردی خوشحال میشم تبادل لینک کنیم به دلیل عقاید تقریباَ نزدیکمون بهم.[گل]