مهمانی

چند روز گذشته دچار سیاهی نامتناهی هستی بودم. در لاک خودم فرو رفته بودم و دلم میخواست خودم رو هر چه بیشتر در این سیاهی غرق کنم. دلم میخواست همه چیز رو به نوعی بدتر کنم. خودم رو، رابطه‌ام رو و زندگیم رو. خشمگین بودم و مستاصل و اشکها رو هم نمی‌تونستم کنترل کنم. شنبه برای شام مهمون دعوت کرده بودم(تولد آقای همسر بود) اما از هر رابطه‌ای خاموش بودم. از هر دوست داشتنی و خندیدنی. نزدیکهای ظهر با همسر رفتیم خرید برای مهمونی. تمام مدت من گریه کردم. انرژی نداشتم برای سرپا بودن. انرژی نداشتم برای حرف زدن. نمی‌خواستم مهمون داشته باشم. میخواستم تنها توی اتاقم توی تاریکی بمیرم. همسر نمیفهمید. با هم حرفمون شد. همسر گفت بهتره مهمونی رو کنسل کنیم. گفتم آره-بهتره مهمونی رو کنسل کنیم.  همسر عصبانی بود. اما من واقعاً کار دیگه‌ای از دستم بر نمی‌اومد. واقعیت این بود که نمی‌تونستم با اون حال با کسی حرف بزنم و روبرو بشم. توی چهار‌راه طوری ترمز کرد که کم مونده‌ بود تصادف کنیم. من از ماشین پیاده شدم. (یه جوری مثل فیلمها همسر البته دنبال من نیومد-خوب شد که نیومد. من فقط میخواستم به حال خودم باشم). بارون میبارید. خوشم میومد که بارون میباره. تنها بودم. راههای پیش‌روم رو بررسی کردم. نمیخواستم برم خونه. تا رسیدن من همسر هم به خونه می‌رسید. میتونستم برم مال. اما کی میخواد در حال گریه توی مال دیده بشه؟ حوصله استارباکس هم نداشتم. تنها پناهگاهم کتابخونه بود. اونجا میتونستم برم و توی یکی از مبلهای عقب کتابخونه-اونجایی که از همه خلوت‌تره-کمی بخوابم. همینطور اگه میخواستم میتونستم کتاب بخونم. میتونستم برم توی اینترنت و وبلاگ بخونم. و بیشتر از همه اینها کتابخونه همیشه محل بهترین حسها برای من بوده -و همچنین کتاب‌فروشی‌ها-(نه این لحاظ که خیلی آدم روشنفکری هستم بلکه و تاکید میکنم بیشتر به این خاطر که میشه در میون قفسه‌های کتابها گم شده و به میلیونها زندگیی فکر کرد که داستان شد‌ه‌اند و میشه که فکر کرد که خود آدم هم یه داستانه- یه چیزی که واقعیت بیرونی نداره- که اونهمه درد و افسردگی فقط قصه‌است و بالاخره تموم میشه) خلاصه رفتم کتابخونه و پناهنده شدم به دستشویی عمومی. دستشویی‌های عمومی هم جاهای خوبی برای پنهان شدن هستن. هق‌هق گریه کردم. و هی فین کردم و اونجا خلوت بود و میشد تا دلت خواست هق‌هق کنی و فین کنی. اشکهام که تموم شد،موبایلم رو برداشتم و به دوستامون اس-ام-اس زدم: مهمونی کنسله! ساعت سه بعد‌ از ظهر بود.

/ 18 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خاتون

بايد مي‌گفتي از كي تا حالا آدم پريود بچه بچه‌دار مي‌شه؟ :))

خاتون

پريود بشه، نه پريود بچه. اي بابا از دست اين غلطهاي تايپي :))

علی

بهش میگن یه روز بد...به خدا ما صد سال هم که بگذره باز یادمون میره اینجور روزا شما ها منظوری ندارین...فقط روبراه نیستید!

سارا

چه جالب! تولد همسر من هم همون روز بود! اصلا شاید بخاطر این مردان متولد دی هست که ما هی میریم توی سیاهی نامتناهی هستی :)!

ilia

ای آفتاب آهسته نه پای در حریم یار من ترسم صدای پای تو خواب است و بیدارش کند

قورباغه درختی

پنداری که این رنج ها نمی خوان دست از سرمون بردارن. ما هم هی می گیم این نیز بگذرد.

ilia

باشه برعکس : ایکاش می توانستی این خلق بی شمار را بر شانه های خویش ... تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست ...

هوس مبهم

اون موزه پر بود از بچه، خودت که میدونی که اگه محتوای موضوعی پورن باشه تو آمریکا اجازه داده نمیشه یه بچه اون رو ببینه. پس این نشون میده که موزه ی که شرایط سنی نداره، تو هم میتونی ببینی!! ;)

عیسی

سلام خوبی؟ یه جا دیدم که درباره فیلم نوشته بودی گفتم اگه بخوای میتونی فیلماتو از طریق من تهیه کنی البته سایتم 0.05 فقط کامله [نیشخند] اما یاهوم رو اد کن این یکی بهتره البته esa_darbedar

ilia

آقا اینجوری که قبول نیست آقا . برنده شدن تو مشاعره این قدر ارزش داره که معجزه رو می کنی ؟ من دیگه بازی نمی کنم !