خونه تمیزه. ظرفها شسته شدند و چای آماده روی میزه با چند تا خرما کنارش. خونه تمیز حس خیلی خوبی به آدم میده. هوا ابریه. یاد روزهای جمعه بچگی‌هام میفتم. روزهای جمعه پاییزی.  اون روزهای جمعه‌ای که در حال شنیدن قصه ظهر جمعه ناهار میخوردیم. بعد از ناهار یکی میز رو جمع میکرد، یکی ظرفها رو میشست.  بعد کیه اون ته ذهنش یه نوستالژی شوفاژی نداشته باشه. خونه ساکت و تاریک میشد. هرکسی یا بالش برمیداشت و یه پتو و یه شوفاژ گرم پیدا  میکرد که دراز بکشه کنارش. گرمای رخوت بخش تمام تن آدم رو پر میکرد. من یه پتوی لایکو داشتم. از همین پتوهای سبک اما گرم. رنگش صورتی بود و طرح پروانه روش داشت -پروانه‌های آبی رنگ با خالهای درشت- و کی هست که بتونه نقش پتو رو در زندگی آدم انکار کنه. پتوهایی که رفته رفته بوی خواب میگیرن. بوی لحظه‌های آرامش. بوی سکوت و شب. گرمت میکنن وقتی سردی و میتونی سرت رو بپوشونی و زیرشون یه دل سیر گریه کنی. پتوهایی که گاهی چادر میشن در بازیهای کودکی و گاهی زیر‌انداز توی مسافرت. گاهی تاب میشن و میتونی بردار‌زاده‌ات رو باهشون تاب بدی. پتوها یه قسمت از بودن تو هستن. یه قسمت از زندگیت.  پتوهایی که طی سالیان دراز شسته میشن-بوی نرم‌کننده‌های مختلف - رنگشون به مرور زمان کمرنگ میشه. اما بازهم جزیی از بودن تو هستند. و بعدها که بزرگ شدی و دانشگاه رفتی- وقت تعطیلات بین ترم- هنوز اونجا هستند و انتظارت رو میکشن. با بوی یه شوینده جدید- و بعدترها  ازدواج میکنی و هنوز هم این پتوی صورتی هست که هر وقت دلتنگ شدی، هر وقت دلت برای بچگی‌هات تنگ شد، بغلت کنه و بدون اینکه بپرسه تسکینت بده. پتوی صورتی که حالا رنگش خیلی کمرنگتر از همیشه‌است و تیکه‌هاییش نخ‌نما شدند یعنی یه خونه که خونه توست و میتونی هر وقت بخوای برگردی. هر وقت- بی‌سوال. 

/ 7 نظر / 10 بازدید
هوس مبهم

واقعن تاسف انگیز بود که این پست سراسر مترنم به محبتت فقط در وسف پتو باشه!!! پس بالش چی؟ این عنصر مهم در تمدن بشری؟ هیچوقت فکر کردی که اگه بالش نبود ما همه مون گردنهایی کج و معوج داشتم و امکان داشت که هیچ روزی رو نتونیم مثل آدم شروع کنیم و کله مون رو بچرخونیم؟ میدونی که کله چرخوندن تو اتوبان ها چقدر مهمه؟ شولدر چک نکنی امکان داره بزنی پدر و برادر ماشین کناریت رو بفرستی حجله و تو اینجا فقط وفقط به پتو اشاره میکنی؟ امیدوارم که این بی توجهی به مقام عظمای بالش رو در ژستی نه چندان دور جبران بکنی, جبران کردنی درخور!!!!!!

ترانه

چه پست دنج و نرم و گرمی بود. هنوز اون پتو صورتی هست هنوز؟ با خودت نیاوردیش کانا دا؟ آخ من چرا پس نسبت به پتوهام اصلا احساس نوستالژیکی ندارم؟ حتما یک اشکالی دارم که حس پتوییم ایهمه ضغیفه.

میترا

وای خیلی جالبه که منم این حس رو به پتوی بچگیهام دارم اخه میدونی که پتوی منم مشابه همون پتو صورتیه است

سارا

چه حس مشترکی هست بین همه ماها از خاطرات اون روزا! برای من صدای ناله های بخاری نفتیمون خیلی خاطره انگیز بود...

دلارام

نمیدونی چقدر این پستت بهم چسبید....... منم هنوز پتوم هست تو شمال ........ نمیدونی چقدر دلم اونروزارو میخواد........ شبهایی که با یه چراغ قهوه زیر پتو رمان میخوندم..... آخه بابام میگفت زود بخوا ب که زود بتونی بیدار شی بری مدرسه........وای منم دلم همه اونروزای خوب و میخواد.......

شبنم

پتوی تو پتو ی خودم ومال بقیه بچه ها یادمه برای منم خاطره اس خاطره های تکرار نشدنی یادم باشه به دخترم بگم پتوش یه روز یه خاطره میشه

ilia

واسه همینه که طرف به تمام پنجره های روشن و خونه های گرم حسادت می کرد ! راستی دقت کردی شوفاژ آدمو گرم نمی کنه . استخونات سرد می مونه !