او دیگر با من حرف نمی‌زند......

خیلی وقته که نوشتن برام سخت شده. سرکار وقتهایی که حوصله‌ام سرمیره چند خطی مینویسم تا حس‌هام برگرده سرجاشون -هر چند که الان مدتی هست که خوب هم کار نمیکنم- اما نیمه‌کاره رهاشون میکنم به این خیال که:‌ عوض این نوشته‌ها بهتره کار کنی.

بعد عصرها میام خونه. این صفحه رو باز میکنم و دو کلمه تایپ میکنم. بعد ول میکنم به امان خدا میرم گودر خوانی و موزیک بازی و فیس بوک و اورکات و سایت ایکس و ایگرگ. هر از چندگاهی هم به این صفحه خالی نگاه میکنم و فکر میکنم به حرفهایی که ندارم که بزنم و به قصه‌هایی که ندارم که تعریف کنم.

-----------------

باور کنید نوشتن دو پاراگراف بالا سه ساعتی طول کشیده. نمیتونم. ببخشید.

/ 3 نظر / 5 بازدید
پیام(شعرواره)

سلام.من یک مامان بزرگی دارم که هروقت میدید من بی حوصلم به مامانم تاکید میکردن که من رو باید زن بدن.حالا تو هم که شوهر کردی فقط میمونه که بچه دار بین تا خوب بشین[نیشخند]

امیر مسعود

شاید نصیحت پیام کارساز باشه اما ‘نمیدونم .این حالی که داری دامن خیلی ها رو گرفته .من توی نت چرخ میزنم وبلاگهای شما و بقیه ی کسایی که لینک کردم رو میخونم ولی حتی نمیتونم نظر بدم .یه جورایی آسه میام آسه میرم دیگه هیچ سایت خبری و سیاسی داخلی و خارجی رو نمیخونم .چند شبه تو تنهایی و سکوت نیمه شب دارم یه چیزایی مینویسم در همین مورد اگه تموم شد یا ..نمیدونم .موفق باشی خورشید خانوم ،اینم یه شعر کوتاه از خواهرم : خورشید خطابم کن! طلوع خواهم کرد ٪ اینم وبلاگشه : http://www.bo0om.blogfa.com/

ترانه

من که گاهی میام هی مینویسم و هی پاک میکنم آخرش هم میگم اخه اینها به چه درد کسی میخوره. نه اتفاق خاصی داره میفته که دلم بخواد ثبتش کنم نه احساساتم اونقدر تلنبار شده که بخوام تخلیه اش کنم...نه اکتشافی نه هیچی.[لبخند]