پریشب:‌ خوابیده بودم و گاهگاهی بیدار میشدم و یادم میومد که مامان و بابا الان توی هواپیما هستن. فکر میکردم کاش راحت بیان. فکر میکردم نکنه جاشون بد باشه. خوشحال بودم که اون‌یکی خاله و پسرش هم هستن کنارشون.

دیروز صبح: ساعت ۶ بیدار شدم. خوابم نمیبرد. خونه رو تمیز کردم. قرار بود بریم پیک‌نیک سالیانه شرکت و بعد هم فرودگاه. ۴٠ دست لباس عوض کردم. لباسی که هم مناسب پیک‌نیک باشه و هم مناسب فرودگاه. همه چیز به تنم تنگ شده. شلوارکی که تا پارسال اندازه بود، امسال به زور بسته میشد. کی اینقدر چاق شدم؟‌! چرا هیچکس بهم هیچی نمیگه که هی به خودت بیا. خودت رو ول نکن اینطوری. به همسر میگم: تو چرا هیچی بهم نمیگی؟!!!! میخنده. فکر میکنم زن و شوهر یه جورایی باید هم رو هل بدن تو بعضی چیزها. ظاهر خوب،‌ کار خوب. پذیرش ١٠٠% خوبه؟‌ نمیدونم. نباید باشه.

دیروز ظهر: خیلی دیر شده.کمی هم خرید داریم. پیک‌نیک شرکت نمیریم. میریم یه ناهاری بیرون میخوریم و بعد هم فرودگاه. خاله هم از اونطرف میاد و دایی هم آخر سر میرسه. مامان و بابا میان و پویا و خاله. باورم نمیشه. هنوز فکر میکنم که خواب میبینم.

شب: نشستیم و حرف میزنیم. باورم شده که هستن. لذت‌بخشه. کاش همیشه اینجا بودن. کاش همیشه اینجا میموندن.

 

 

/ 8 نظر / 15 بازدید
xatoun

چشم و دلت روشن آتوسا جان

میترا

واااااااااای خوش بگذره ایشالا همیشه خوش باشین جای ما هم خالی[چشمک]

مهسا

خیلی حس خوبیه.......چشم و دلتون روشن

ترانه

آخ چقدر خوب. چقدر هیجان انگیزه. حتما کلی برنامه توی ذهنته که شهرتو بهشون نشون بدی.[لبخند]

شبنم

چشمت روشن ولی اینجا بدون مامانت صفایی نداره

علی

تبریک...حالشو ببر

ماهان

سلام!همینطوری سرک کشیدم تو دنیاتون و برام جالب بود که مرتب یادداشت دارین!مدتهاست که چیزی یادداشت نکردم.دلم گرفته بود یهدوبلاگ افتادم.خوش بگذره با مامانتون!