اینکه این روزها اینجا نمی‌نویسم دلیلش این نیست که به نوشتن فکر نمی‌کنم. همه حرفها توی ذهنمه. وقتی که شب می‌خوابم، به روزی که گذشت فکر میکنم (انگار که بخوام بنویسمشون) بله من می‌نویسم هنوز، ولی نوشته نمیشن روی کاغذ.

دیروز خیلی خسته بودم؛ سرکار روز بسیار پر استرسی داشتم و بقدری کار سرم ریخته بود که وقت نکردم حتی ناهار بخورم. عصر که رسیدم خونه؛ تقریباً داشتم از حال میرفتم. کمی شام خوردم؛ تا ساعت ٧ استراحت کردم؛ بعد یک‌ ساعتی ورزش کردم، حمام کردم، یک ساعت و نیم کار شرکت رو انجام دادم؛ موهام رو صاف کردم و آخر شب سر درد داشت امانم رو می‌برید. تو رختخواب که دراز کشیده بودم تا خوابم ببره با خودم فکر کردم به مفهوم خوشحالی. سال پیش فکر میکردم اگر حقوقم از ایکس به ایگرگ برسه، اگه امکان این رو داشته باشم که هر وقت بخوام از خونه کار کنم؛‌ اگر مجبور نباشم که ورود و خروجم رو بزنم و ساعت کاری مشخصی داشته باشم، خیلی خوشحال خواهم بود. اما دیشب به این نتیجه رسیدم که شاید شادمانی یه مفهوم مستقله. ربطی به کار، درآمد؛ وضع زندگی و .... نداره. یه مفهومه که باید توی خود آدم باشه جدا از چیزهایی که بیرون زندگی آدم هست. امروز اما بهتر بودم. عصر ماشین نداشتم و خودم باید برمی‌گشتم خونه. سر راه برگشت از استارباکس برای خودم قهوه خریدم. همونطور که قدم زنان میرفتم به دلایل ناراحتیم فکر کردم:‌ فکر کردم دلیلش اینه‌ که از خودم راضی نیستم. درسته که زیاد کار میکنم اما مقدار کاری که واقعاً انجام میشه در قبال ساعتی که صرف انجامش میکنم کمه. فکر کردم که به مقدار زیادی سردرگم هستم، خیلی از این شاخه به اون شاخه می‌پرم و فکر اینکه اگر مشتریها از من راضی نباشن هم خیلی اذیتم میکنه. گاهی اوقات لازمه آدم چاقوی جراحی رو برداره و خودش رو بشکافه. این "عدم رضایت"‌ از خود احتمالاً درد فراگیریه. احتمالاً خیلی آدمهای دیگه هم هستن که از خودشون توقع دارن -زیادی توقع دارن- اما من به این فکر کردم که اگر بدست آوردن شادمانی در راضی بودن به وضع موجود وابسته باشه؛ من هنوز ترجیح میدم که یک آدم ناشادمان باشم. یعنی در ملاکهای ارزش‌گذاری من (که شاید نزدیک به یقین اشتباه هم هست) هنوز جنگیدن و دویدن و خسته شدن و ناراضی بودن ارزش‌ بالاتری به شادمانی داره. فکر کردم باید یه روزی بشینم این شاخص ارزشهام رو بالا و پایین بکنم. شاید اونطوری آدم بهتری از آب در بیام... 

بی‌ربط نوشت:‌ همکار فیلیپینیم همین الان برام اس-ام-اس زد که بچه‌اش پسره. کلی براش خوشحال شدم هرچند که باهاش شرط بسته بودم از قبل که بچه‌اش پسره این‌بار. دفعه قبل که باردار بود؛ بهش گفتم بچه‌اش دختر میشه که قبول نکرد (یه دختر داشت و دلشون پسر میخواست) این بار هم پیش‌بینی من درست در اومد. خلاصه که تشخیص جنسیت بچه؛ بدون سونوگرافی و با ١٠٠% اطمینان-بشتابید...

 

 

/ 2 نظر / 7 بازدید
ترانه

شاید برای خوشحالی باید خودمون رو دوست داشته باشیم. شاید این تنهاراهه.

سارا

پس معنیش این نیست که شاد نیستی.‌معنیش اینه که با چیز دیگه ایی شاد میشی که شاید با خیلیها متفاوته: جنگیدن دویدن و خسته شدن و ناراضی بودن. اگه اینجوری فکر کنی شاید دیگه ناراضی نباشی. باید اعتراف کنم که کاملا همدردیم!