يک شب گرم تابستان

گرما و باز هم گرما. تابستانی به غايت گرم. شبی تابستاني، نه چندان تاريک. به اين می ماند که خورشيد غروب کردن يادش رفته باشد و گرمايی که شادابی را تبخير ميکند مثل آب. و فکرهايت متصاعد شده در اين هوای گُر گرفته تابستان.

انتظار...وقتی که شمع ميسوزد و شعله زردش در هوا پراکنده می شود و صدای خيابان، زنده تر از هميشه -وقتی که صدای يکنواخت کولر مرده است- می ريزد توی آرامش خانه ات.

بچه هايی که با هم حرف ميزنند،

ماشينی (هايی) که گاه و بيگاه رد می شود (ند)

همسايه ای(هايی) که گاه و بيگاه از راه می رسد(ند)،

دری که کوبيده ميشود،

صدای قاشق و چنگال، صدای همهمه های پنهانی، صدای جنگ و همآغوشی گربه ها....

می ريزد توی خانه ات و گاهی ترس -کمی مبهم از اينهمه ناشناخته ای که نميشناسی...-

مثل رها شده ها می مانی. نه صدای آشنايی نوازشت می کند، نه خودت با خودت حرفی می زنی! و فقط صدای مانوس قَلَمَت که روی کاغذ بيحوصله، ناشکيبا، بی شتاب، سرکش کشيده می شود بدون دقت. بدون اينکه بخواهی حتی کمی خوش خط- خط خوش - بنويسی. فقط صدای مانوس خودکار تسکينت ميدهد به ماندن.

می روی، می آيی، ظرفها را در تاريکی می شويی، چای دم ميکنی و می نويسی و می نويسی.

با خودت تصميم می گيری بروی و در سردترين جای دنيا زندگی کنی.

با خودت به فکرهای احمقانه ات ميخندی و دلت ميخواهد تمام دنيا را در يک کلمه «بی مايه» خلاص .........ه کنی.

صبح هم می دانی که جز همان کلمه «بی مايه!» چيزی انتظار تو را نميکشد.

/ 2 نظر / 3 بازدید
paria

تو بری من چی کار کنم اخه؟

ilia

راه زيبای مضمحل شدن اينه ؟