آهنگ You are beautiful توی رادیو پخش میشه. به آهنگ گوش میدم و به این فکر میکنم این کیفیتی که توی این آهنگ ازش حرف میزنه، این هوس،‌ این خواستن بی‌دلیل، این تقسیم کردن لحظه بین دو نفر غریبه -در میان هیاهو و شلوغی- از کجا ناشی میشه؟ این حس که توی رگ آدم میچرخه، نگاهی که توی چشمت گره میخوره و عشق نیست اما خواستنه، اما نیاز زمینی زمینیه، از کجا به‌وجودمیاد و چرا؟‌ بین دهها نفر آدمی که هر روز می‌بینی و صدها نفری که هر هفته ماشینشون کنار ماشینت تو ترافیک می‌ایسته، تو صف خرید می‌بینی، تو خیابون از کنارشون رد میشی و هزاران نفری که در بازه‌ای از عمرت میبینی، چطوره که فقط گاهی -بندرت- کسی هست که لحظه رو باهاش تقسیم میکنی؟‌چطوره که -بی‌دلیل- کسی هست که مرز وجودت رو رد میکنه و لحظه‌ای هست که تو کاملاً‌ آگاهی و میدونی که اون غریبه -اون کاملاً غریبه- هم کاملاً آگاهه به وجودت،‌ به حست، به هوست، و به ضعفت. 

این کمستری (به قول خارجیها!) از کجاست؟‌ غریزه؟‌ حس حیات؟!‌ یعنی آیا در عالم هستی اون فرد شاید بهترین کسی باشه که تو برای ادامه نسل بهش احتیاج داری؟‌ بهتری گزینه برای حفظ گونه‌ انسانیت؟‌ برای بهینه کردن پیشینه کرموزومیت؟‌ یا نه، شاید اگر رومانتیک باشی اون فرد سول‌میت (همزاد) توست و این همون عشق در یک نگاهه؟‌ میشه در یک نگاه عاشق شد؟‌ مثلا میشه آیا که اینقدر دیوونه بود که همه زندگی رو به یک نگاه آویزون کرد؟‌ به یک هوس؟! یا شاید اگه به تناسخ معتقد باشی این آدم تو گذشته تو کسی بوده، دوستی، مادری، معشوقی. ازش دور افتادی و باید بری،‌ باید بهش برسی،‌ باید باهاش یکی بشی؟!!!!

اما تصویر به هرحال به حرکت در میاد، چراغ سبز میشه؛‌ اتوبوست می‌ایسته،‌ پول جنس رو میدی و از مغازه میزنی بیرون. میری و به زندگیت ادامه میدی. هر روز مثل دیروزت زندگی میکنی، همه‌چیز همونطوری می‌مونه که بود، هیچ‌چیزی تغییر نمی‌کنه. اما تو هیچ‌وقت هیچ‌وقت اون کسری از زمان رو که با یک غریبه تقسیم کردی از یاد نمیبری. این حس،‌ این هوس راستی از کجا ناشی میشه؟!!! 

/ 9 نظر / 4 بازدید
روز به روز همراه زندگی

نوشته ات رو که خوندم, دلم همچین اتصالی رو خواست. اصلا فراموش کردم که آخرْین باری که چنْین اتفاقی برام افتاده اصلا کی بوده.

علی

از همون "که عشق آسان نمود اول"

باران

به یاد میآرم که هستم. حتی اگر هیچ اتفاقی نیفتد و هر دو طرف در روزمرگی گم شوند حتی برای یک لحظه این اتفاق را دوست دارم

امیر مسعود

آتوسای عزیز سلام .بدون تعارف اغلب اوقات که میام اینجام وقتی نوشته ات رو میخونم بین چند دقیقه تا نیم ساعت زل میزنم به صفحه نمایش و خطها جلوم زنده میشن .من چند وقته در گیر این مسئله بودم ایکاش میتونستم اینجور فکرها و لحظه هام رو به همین شکیلی و واضحی که تو مینویسی بنویسم اما من فقط میتونم حرفهام در قالبی بزنم که یه عده میگن شعره و یه عده هم میگن شر و وره .که من به هر دو گروه احترام میگذارم .سالها قبل حدود 7-8سال پیش میتونستم بنویسم این افکار رو و همیشه دفترچه ای بود که اغلب مینوشتم ولی بعد رفتم و رفتم توی هزارتوهایی که خودمم نمیدونم کجاست .تازگی توی هزارتو نخ قرمزی رو که با خودم برای گم نشدن برده بودم _و گمش کرده بودم _ رو پیدا کردم ‘ اما شک دارم که این نخ قرمز منو به جایی برسونه که از اونجا تو این هزارتو گم شدم .

امیر مسعود

ضمنا آتوسا جان یه موزیک فوق العاده زیبا _ البت از نظر من_ رو برات ایمیل کردم .فکر کنم لذت ببری .مال فیلم ×وانسه once .[لبخند]

نجواهای شبانه

واقعا از کجا میاد.منظورم فقط همون لحظه است نه حتی بعدش همون لحظه ای که انگار یه نفر تو رو میبینه بدون اینکه چیزی ازت بدونه

ترانه

نمیدونم. شاید ولی شاید کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ کارما اینست که در افسون گل سرخ شناور باشیم

پریا

تولدت مبارک باشه خالا قیزی جونم

حقوقدان پاریسی

خدا رو شکر که این اتفاقها گاهی می افته تا به زندگی یک رنگ دیگه بده.