آن روزها*

اون روزها سر هر چند تا خیابون شهرک؛ یک جای مشخصی بود که سرویس هر روز هفت صبح می‌اومد دنبالمون. ما دخترها چادرهای اجباری مدرسه‌امون رو سرمون میکردیم و جمع می‌شدیم سر کوچه. رسم بود که پسرها بایستند اونور خیابون منتظر اتوبوس یا تاکسی (پسرها اغلب با سرویس نمی‌رفتند - یا حداقل اون پسرها با سرویس نمی‌رفتند). ما از دور همدیگر رو می‌پاییدیم، گاهی از دور به هم لبخند میزدیم، گاهی از دور راجع به همدیگه خیال میبافتیم، گاهی از لو رفتن نگاهمون سرخ میشدیم، گاهی برای هم اسم میذاشتیم، گاهی توی ته قلبمون عاشق میشدیم. اما اون روزها رسم بر این بود که همیشه اونها اونور خیابون بایستند و ما اینور. رسم بود که همیشه نگاه باشه و حیرت و سکون و عشقهای شونزده سالگی. گاهی نامه‌ای بود و یا واسطه‌ای که مثلاً به پسرخاله میگفت که به من بگه که به دوستم بگم... اینطوری دنیا ما در هم تنیده میشد و از هم جدا میشد. اون روزها، اگه "یکی" نمی‌اومد نگران میشدیم، عصرهایی که بیرون می‌رفتیم چشمهامون میگشت، به دنبال اون پسر قد بلند، به دنبال پراید سفید یا تویوتای قهوه‌ای. آرزو میکردیم یه جا سرراهمون سبز شه، تو مغازه یا سرکوچه. اون روزها عشق فقط خیال بود رشد کرده در ذهن ما- نور گرفته از خاطره یه لبخند کمرنگ،‌ از یه پیغام دست‌دهم از دوستی، از یک سلام تند سریع در خیابون خلوت سر ظهر تابستونی بعد امتحانات ثلث سوم. اون روزها همه چیز یک جور دیگه، زندگی یک جور دیگه و عشق یک جور دیگه بود. یک جور مثل منتظر ایستادن برای سرویس مدرسه و عاشق لبخند پسر کوچه پایینی شدن که حتی اسمش رو نمیدونستی.

اینبار که ایران بودم، چشم چرخوندم شاید یکی از اون پسرها رو در نقش مغازه‌داری، کارمند بانکی، مهندسی،‌ دکتری، رهگذری ببینم. اما انگار باد همه رو با خودش برده باشه. از اون روزها هیچ خبری نبود.

* برگرفته از شعر "آن روزها"‌- فروغ فرخزاد

/ 7 نظر / 8 بازدید
ترانه

هشت سالم که بود بودم پسر رویاهام اون پسری بود که میپرید جلوی تخته و اسم من رو از لیست بدها با دستش پاک میکرد و با آستین گچی و لبخند افتخار برمیگشت سرجاش. [لبخند] پسر رویاهای 14 سالگیم همیشه سوار یک موتور بود و من رو با سرعت باد با خودش میبرد و باد توی موهام میپیچید.... نوشته ات زنده بود یاد اون روزهایی افتادم که"باد باخودش برد"

دوست

خیلی ها این خاطره ها رو هم ندارن. چقدر بد کردن در حق همه

قلمو

یاد این خاطره ها به خیر...

روشنایی

[گل][گل] آتوسا جون بسی از چیزا رو باد با خود برده.بادی که از خود ما برخاسته و ما هنوز بر این باوریم که از جایی دیگه وزیدن گرفته.[خداحافظ]

سلماز

سلام ادم هَميشه ميتونه با همنون حال زندگي كنِه.بايَد ياد بگيريم چِه جوري اون ِاحساس زنده نگه داريم و تو لَحظه ها زندگي كنيم. سخت ولي ميشِه.يه روزي هَم به ين روزا نگاه ميكُني وَ همين روميگي.من فكر مي كنم ادما بِه يه احساس مَرموز احتياج دارن كه قلبشونو گرم نگه داره.اين چيزي كِه بيشتَر ما گمش ميكنيم وقتي درگير روزمرگي ميشيم. پسراي اون ورِ خيابون رو چيزي كه جالب ميكرد مرموز بودنشون بود و يِه كم قدرت تخيل خود ما َاگه جرات مي كردي و مي رفتي ان ورخيابون خيلي وقتا كُلي هم َاز پوچي و واقعيتشون حالت گرفتِه مي شد.

اشکان

tides return forever

ايليا

خانومام چه علاقه ی وافری به باد دارنا ! با آب نمی شه رفت ؟ بعدشم ما اخیرا به این کشف نائل شدیم که حبه انگور هیچ نسبتی با شنگولو منگول نداشته و فقط بنا به ضرورت داستانی ... متوجهی که [چشمک]