يه بعد از ظهر دل انگيز پاييزی، آفتاب کم جون خيابونو بغل گرفته و تو خسته از کار، داری سراشيبی جردن رو ميری پايين. چه کيفی داره اين آخرين رمقهای خورشيد رو جذب کردن و راه رفتن تندِ‌ تند و فکر کردن و نگاه کردن به آدماُ، به ماشينا، به چاله ها، به پليسا و در ذهنت وصف کردن همه نکته ها ويادها. طوری که انگار همه چيز يه نقاشی پاييزيه و تو تماشگر يه نقاشی خيال انگيز، کمی چرک، کمی دود آلود، کمی پاييزی، کمی شلوغ، کمی......

و اين دومين باريه که ميبينی اين ماشين سفيد شسته نشده رفته و کمی جلوتر از قدمات ايستاده..

و با خودت ميگی من که دارم راه خودمو ميرم و تو ذهنت وصف ميکنی: يه پرايد هاچ بک سفيد که معلومه که شسته نشسته مدتها، از کنارم گذشت و راننده که خوب ديده نميشه ولی ميشه حدث زد يه جوون مو بلند تنهاست منو نگاه کرد...

و ماشين رو رد ميکنی.

و دوباره ماشينه سر کوچه بعدی ايستاده چيکار؟ و حالا راننده که پياده ميشه و زل ميزنه به تو. اول کمی با ترديد، بعد انگار با بيخيالی، بعد انگار بازيگر يه نقش جدی جلو روت سبز ميشه و ميگه: «من ميتونم چند لحظه...» و حالا تو تا آخر خط رفتی وميخوای ازش بگذری «باور کنيد قصد مزا....» باد صداشو ميبره و بعد صدای تو انگار شنيده ميشه که ميگه:‌ من متاهلم و حالا پسرک موبلند انگار که پرتاب شده باشه « ببخشيد. متاسفم واقعاً نميدونستم، اصلاْ مشخ.....» و صدای تو  که انگار ميگه مهم نيست و از اين اشتباهات پيش مياد و ميبنی که پاهات قبل از صدات راه افتاده به گذشتن....

و پسرک دوباره سوار ماشين و دوباره کمی جلوتر...

و حالا تو ديگه قصه ات نمياد. ذهنت پريده تو خاک و داره عصبانی عين ورور جادو زمزمه ميکنه که ديگه چی ميخواد

- حالاميشه تا جايی برسونمتون...

عبوس و سرد، دلخور از خلوتی که داغون شده يه نه! سرد، مثل يه سلاح سرد مثل يه چاقو که مودبانه ميخواد سرببره از دهنت میپره بيرون

- حالا چه اشکالی.........

...............(چرا بعضيا فقط بايد بی احترامی بشنون تا باور کنن که کسی جدی يه حرفی رو ميگه)

دلم ميخواد گاهی تنها باشم. دلم ميخواد گاهی تو خيابونا تنها واسه دل خودم راه برم و داستان تعريف کنم. دلم ميخواد کسی تنهاييمو به هم نزنه. دلم ميخواد نه! های مودبانه جدی گرفته شن. دلم ميخواد يه کم به تنهايی دخترای ديوونه ای که مثل من ميخوان تنها راه برن، تنها فکر کنن و تنها واگويه کنن احترام گذاشته بشه.

راستی چرا بعضيا تا چرت و پرت نشنون دست بردار نيستن؟

/ 2 نظر / 3 بازدید
ilia

مصداق دست از طلب ندارم تا ندانم جان من سر آ يد يا کام دل برآيد ... « اصلن چه معنی ميده يی ضعيفه اویم تنهايی اویم تو ای جوردن اویم واسی نمدونم چی چی خودش را بيفته که چی ... دختری چش سفيد ! خوبه که تو اشيره ما رسم نی اصن ضعيفه را بره اويم واسی نمدونم ... ها ! همی کارا ره ميکنين که آدم از پمنيست بودن ای شخس خود پشيمان .... ها !... اسن... ها!».... بخشی از سخنرانی استاد بابا ناز در مراسم تجليل از زنان خانه دار شاغل در سونورای عليا که بعد از ازدياد حرارت بر اثر سخنان روشنگرانه استاد توسط جمع قليلی از برادران خلال دندان به دست به آشوب کشيده شد و متاسفانه جنبش فمنيسم را در سونورای عليا در نطفه خفه شو ديگه !

سعيد

خيلي قشنگ نوشتي خيلي.ولي نمي دونم چرا دلم گرفت...