از کاروان چه ماند؟!

حدودهای ساعت یک بود. دیرم شده بود. موهام رو هنوز صاف نکرده بودم. آرایش نکرده بودم و لباس هم نپوشیده بودم. قرار بود یی-یی ساعت یک‌ونیم بیاد دنبالم تا با هم بریم نمایشگاه. موبایلم که زنگ خورد میدونستم که مامانه. گوشی به دست، در حین اینکه با مامان حرف میزدم با دست دیگه موهام رو هم صاف میکردم در نتیجه نه درست میتونستم مو صاف کنم و نه خوب میشنیدم که مامان چی میگه. بابا که گوشی رو گرفت اوضاع بهتر نبود. خان‌داداش که یک هفته‌ای بود اومده بود به مامان و بابا سر بزنه دوباره رفته بود. بابا گفت:‌پیمان هم دیروز رفت. باز ما تنها موندیم. بابا بغض کرده بود که صداش خوب نمیومد یا تقصیر من بود که داشتم لباس عوض میکردم؟! خیلی دیرم شده بود. نمی‌دونستم به بابا چی بگم. از یه طرف هم چشمم به ساعت بود که داشت فرار میکرد و الان بود که یی-یی در بزنه. گفتم بابا جونم قربونت برم عیب نداره. یکی دوماه دیگه رضا میاد اونجا. بابا گفت: خوب همش برای سه‌هفته است و دوباره برمیگرده. چی باید جوابش رو میدادم؟! گفتم بابا خوبی دیگه‌؟‌! نمیشنیدم چی میگه. چون داشتم بلوزم رو عوض میکردم. نفهمیدم که چی گفت. گفتم چی؟‌ بابا گفت الو. موبایلم رو دادم به اون‌یکی دست تا آستینم رو بپوشم. نمی‌دونستم چی بگم و چشمم به ساعت بود و اینکه دیرم میشه. خداحافظی کردم و نفهمیدم که بابا بغض کرده بود یا من اینطور خیال کرده بودم یا تقصیر جم خوردنهای من بود که نفهمیده بودم بابا چی میگه؟! همون لحظه حس گناه اومد سراغم: ‌‌آتوسای شت! باید مینشستی روی تخت. در آرامش با مامان و بابا حرف میزدی. یی-یی میتونست یه چند دقیقه بیشتر منتظر بشینه. بعد حس گناه بزرگتر شد. تموم مدتی که لبام رو سرخ میکردم یا مژه‌هام رو سیاه میکردم یکی بهم می‌گفت که این لحظه‌های معدودی رو که وقت داشتم با بابا و مامان حرف بزنم این یک‌ربع بیست دقیقه هر یک روز در میون رو چه آسون از دست دادم. بعد گناه ابر شد ایستاد روی سرم:‌چرا تنهاشون گذاشتم؟! اینجا من چیکار دارم میکنم؟! باید برگردم. و الان ده ساعته که من ایستاده، نشسته،‌ درحال حرف زدن با مردم، در حال تایپ کردن دارم به این فکر میکنم که شاید باید برگردم.

میدونم که زندگی در اینجا رو دوست دارم. نمیتونم توصیف کنم چرا اینجا رو بیشتر دوست دارم. اینجا زندگی همونقدر عادیه که در ایران هست  اما آرامش خاطر بیشتره. اینجا حس امنیت بیشتره. بعنوان یه زن، زندگی اینجا خیلی لذت‌بخشتره. اینکه با خیال راحت توی خیابون راه بری و کسی بهت متلک نگه،‌ اینکه قوز نکنی که سینه‌هات جلب توجه نکنه،‌ اینکه مجبور نباشی به زور روسری سرت کنی و توی گرمای تابستون عرق بریزی و این واقعیت که توی محیط کار امکان پیشرفت بهتری هست. اینجا من بیشتر از هرجای دیگه‌ای که تا بحال بودم احساس خونه دارم. علت دیگه هم اینه که اینجا محل دومین شانس منه. جایی که گذشته‌ای ندارم. من گذشته بدی نداشتم اما از خیلی چیزها در گذشته‌ام در فرارم. اینجا جاییه که من تونستم بسازمش و بهتر بسازمش. اما آیا همه اینها کافیه که مامان و بابا تنها بمونن؟‌‌ اینجا تنها دلتنگی من نداشتن کسانی که دوست دارم در کنارمه. آیا این مزایا جبران کمبود جای خالی اونها رو میکنه؟‌ آیا لذت پیچیدن باد توی موها جبران لذت بغل کردن مامان رو میکنه؟‌‌ آیا پیشرفت شغلی جایگزین همه این لحظه‌هایی که از دست میدم هست؟!

سر در گم هستم. برگشتن یا برنگشتن تصمیمی نیست که آدم بخواد یه روزه و از سر دلتنگی بگیره. اما دارم بهش فکر میکنم. دارم فکر میکنم که نه شاید امسال، نه شاید سال بعد، شاید یه روزی برگردم و حداقل بطور موقت کمی در ایران زندگی کنم. برام عجیبه که با اینکه فقط سه سال گذشته، سالهای زندگی در ایران به نظرم اینقدر دور و در مه به نظر میاد. دلم میخواد که حالا تجربه زندگی در اینجا رو دارم، برگردم و دوباره در ایران کار کنم و زندگی کنم و ببینم آیا همه چیز اونقدر بد هست که من یادم مونده؟‌ یا شاید خیلی بهتره. نمیدونم. مهاجرت آدم رو دو تیکه میکنه و هر تکه‌ از آدم به یه نقطه تعلق پیدا میکنه. اینطور میشه که آدم دیگه جایی نداره که خونه باشه!

/ 13 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیندرلا

سلام نه موهاتو صاف کردی نه حرفهای مامانتو گوش دادی شیطون منتظرت هستم

نازنین

وای وای وای آتوسا... این درد مشترک همه ی ماست. هر روز که بیدار می شم به خودم می گم مامان و بابام... و هر روز سن و سالشون رو حساب می کنم و غصه می خورم که دارن پیر می شن. بعدش به خودم می گم که منم که اونجا باشم اونا پیر می شن. چیکار باید بکنم. هر روز هر روز هر روز دارم به این موضوع فکر می کنم. تا نکشیده باشی نمی فهمی یعنی چی.

حقوقدان پاریسی

نویسنده این متن رو می شد من باشم. دیروز تولد مامانم بود و وقتی عکسهای همه رو دور هم و خندان دیدم. یک دفعه با خودم چه چیزهایی رو دارم از دست می دم. انگار یکه بخورم.

ترانه

من هم توی موقعیت های خاصی چنین احساسی دارم. مثل عید و وقتهایی که همه اونور دور هم جمع میشن. ولی درکل فکر نمیکنم دلم بخواد اونور زندگی کنم. بعد هم همونطور که تو گفتی هیچ جا مثل کانادا خونه نیست.[ناراحت]

خاتون

گاهي دلم واسه تنهايي اين همه پدر و مادر مي گيره، بُغضي مياد سر راهم كه الان سالهاست راه رفتن رو براي من هم سد كرده اونم فقط به خاطر چشماي نگران مادرم آتوسا با اين پُستت منو بردي به چند سال گذشته و اون روزايي كه همين گوشه ي ايران بودم اما با چنديدن كيلومتر فاصله از خونه و چه روزايي داشتم و چه چشماي نگراني كه شب تا صبح خواب رو از چشماشون گرفته بود گاهي به خاطر اين همه دلتنگيشون دلم مي گيره، راه رفتن رو همين دلاي تنگشون براي سد كرده :(

پیام

سلام.اگه این حس رو به محل زندگیت داری هیچ وقت فکر برگشتن نکن و سعی کن هرچه بیشتر خودت رو عادت بدی.چون اگه برگردی هیچ چیزی بدست نمیاری و شاید اون احساساتی که امروز هم داری اون موقع نداشته باشی.[لبخند]

قورباغه درختی

من هنوز مهاجرت نکرده همه این حس ها رو دارم. دارم دیوونه می شم. بیکاری خستگی دلزدگی و اینکه به هیچ جایی بند نیستم بعد از 28 سال مسخره است نه؟ مدت هاست به رفتن می اندیشم اما نمی توانم دل بکنم از این خراب شده. خیلی دلم پره خیلی آتوسا. همیشه اشک منو پشت این مانیتور لعنتی در میاری تو.[دلشکسته][چشمک][گل]

باران

و گاهی اونقدر دلتنگ میشی که میترسی حتی بهش فکر کنی میترسی از بغض مامانت پشت تلفن و از تمام ثانیه هایی که میتونی لذت ببری بیزار میشی حداقل خوب است که میبینم خیلی تنها نیستم دوست عزیز لینک شدید.