کلاس پنجم با هم همکلاس بودیم.همیشه میگفت که دو تا برادر غیر از خودش داره. گاهی میومد خونه ما و گاهی من میرفتم خونه‌اشون. توی خونه‌شون یه در همیشه بسته وجود داشت. سالها بعد فهمیدم که یه خواهر جز خودش داشته. یه خواهر نه چندان معمولی و با سندرم داون. من این خواهر رو هرگز ندیدم. نفهمیدم شبیه دوستم هست یا نه. اون دختر همیشه توی یه اتاق دربسته زندانی بود تا وقتی که مرد.

همسایه‌امون یه استاد دانشگاه بود. سالها قبل در اثر تصادف یکی از پسرانش دچار ضایعه مغزی شده بود. تولد دخترشون پسره برای چند لحظه اومد توی جمع. خیلی از بچه‌ها جیغ کشیدند و عقب روندنش. آخر سر پدرش با کتک از اتاق بردتش بیرون چون بچه‌ها ازش می‌ترسیدند.

الکساندر بیلدو اولین طلای مسابقات المپیک زمستانی امسال رو برای کانادا گرفت. اما هرجا خبر از اون بود اسمی هم از برادرش فردریک بود. فردریک هم یک معلوله. اما در هیچ اتاقی و در هیچ پستویی قایمش نکردن. مادر و پدرش داشتنش رو ننگ ندونستن و  الکساندر با افتخار اعلام کرده که بردارش مشوق و الگوی اون تو زندگی بوده. کسی که علی‌رغم محدودیتهایی که داره هر روز بیدار میشه و به زندگی امیدواره. چه شجاعتی بیشتر از این؟!    

من فکر میکنم که ما هم باید بیشتر ببینیم. معلولینی رو که در چرخه زندگی ما حذف شدن و به عقب رونده شدن. کسانی که سعی کردیم تا بحال نادیده بگیریم. که از داشتنشون و بودنشون سر‌افکنده بودیم. ما هم باید ببینیم و بفهمیم. معلولیت یه واقعیته- باید چشمهامون رو به روی این واقعیت باز کنیم.

/ 4 نظر / 7 بازدید
xatoun

راست مي‌گي، اينجا تو اكثر خونواده‌ها اين موضوعات يه جورايي باعث سرشكستگي افراد خونواده محسوب مي‌شه. خوش به حال الكساندر كه به عنوان يه انسان (حالا شايد يه خرده متفاوت) بهش نگاه مي‌كنن و آفرين به فردريك

روشنایی

[گل][گل] من گمون می کنم همه اینا واسه اینه که ما خو کردیم به این که همه چی رو آماده بهمون بدن.از دیدن یه گل از بوییدنش و هر چیزی که میشه به آسونی زیبایی یا نیکویی رو توش دید یا حس کرد،نه تنها گریزون نیستیم که اگه همچین چیزی رو داشته باشیم جایی میذاریم که همه ببیننش.ولی چیزایی که باید کمی یا شاید بیش از کمی ژرف نگرتر بود دربارشون رو میذاریم کنار و باهاشون کاری نداریم و چه بسا همیشه می کوشیم پنهونشون کنیم.شوربختانه ما یاد گرفته ایم که زشتیای ظاهریمونو بپوشونیم تا سرپوشی باشن واسه زشتیای درونیمون و ای کاش می دونستیم که همچین کسایی بسی کم با ما توفیر دارن و شاید خود ما نیز روزگاری به مانند اونا بشیم و در پاین این که:"از ماست که بر ماست"[خداحافظ]

ترانه

آره متاسفانه خیلی غمناکه.آدمهایی که بخاطر محدیتهاشون از جامعه دور نگه داشته میشن. اینجا خب فرق میکنه. مثلا من برام جالب بود وقتی خوندم : بجای اینکه بگیم کودک اتیستیک بهتر بگیم" کودکی که اتیسم داره" یعنی اتیسم هویت فرد نیست. فقط یک خصوصیته.یعنی تا اینجا فکرش رو کردن.خب فاصله زیاده.

قلمو

من احساس میکنم که خانواده ها فکر میکنن کودک معلول یعنی یه مشکل در پدر یا مادر در صورتی که این جور اختلالات ژنتیکی میتونه مال چندین نسل قبل باشه که نهفته بوده. درسته این اختلال از والدین منتقل میشه اما خانواده احساس میکنه که چون یه عمر جلو دیگران ظاهرا سالم بوده پس نباید چیزی عوض شه. در صورتی که با این رفتارشون نشون میدن همچین آدم های سالمی هم نبودن! هر مادر و پدری آرزوی داشتن بچه ی سالم رو دارن اما شاید نگهداری از این نوع بچه ها شرایط فکری آدم رو هم تغییر بده. نمیشه حکم کلی صادر کرد. اما در کل ... ایرانی ها گاهی ... چی بگم؟ سنگدل؟ بی فکر؟ . . . واقعا نمیدونم چی بگم!