وقتی تنبلیم میاد که شروع کنم روز رو، به خودم وعده میدم که میبرمت استارباکس برات یه اسکینی ونیلا لاته میگیرم با یه شات اضافه اسپرسو. اینطوری میشه که از رختخواب میام بیرون. 

این روزها هوای ونکوور آفتابیه. عصرها میریم پیاده‌روی. مردم ماهیگیری میکنن. سگهاشون رو میگردونن، ورزش میکن. به بچه مرغابی‌ها نگاه میکنیم. امروز یه قو هم اضافه شده بود. با هم حرف میزنیم. دیگه به اندازه قبل عصبانی نیستم و بیشتر میخندم.

سالاد درست میکنم برای شام. کاهو، خیار، گوجه، ریواس و آووکادو. میشینم و در آرامش کامل میخورمش. احساس خوبی بهم دست میده.

شبها پنجره رو باز میذارم. خنکای باد میپیچه توی تنم. صورتم رو با آب سرد میشورم. طعم خنک خمیردندون رو تو دهنم دوست دارم. کرم رو برمیدارم و با حالت دورانی ماساژ میدم دور چشمم.

اینطوری روزهای من با یکنواختی رضایت‌بخشی پیش میره. آخر شب به یه خالی نگاه میکنم توی دلم و میپرسم: ‌چرا؟

/ 2 نظر / 10 بازدید
مهسا

من عاشق این حسهای کوچولوی غریب دوست داشتنی ام! اصلا کی گفته حتما باید شاخ غول بشکنی تا دلیل کافی برای شاد بودن داشته باشی! تا باشه از این یکنواختی های آرامش بخش:)

پدر

دلم آووکادو خواست...