فکر میکنم که پیش‌فرض ما آدمها گاهی اینه که دیگه بعضی‌ها رو هیچوقت نمی‌بینیم. از مرگ حرف نمی‌زنم از رابطه‌های نصفه مونده حرف میزنم-از تلفنهای خاموش و ای-میلهای بیجواب. اینطوری میشه که یک نفر هست که در یک گوشه دنیا زندگی میکنه، پاک‌شده از دنیای ما، نادیده گرفته شده؛ درخواست فیس‌بوک ایگنور شده، ای-میلها نخوانده حذف شده. ما به زندگیمون ادامه میدیم. صبحها از خواب بیدار میشیم، با صدها نفر برخورد میکنیم، کار میکنیم، حرف می‌زنیم و سعی میکنیم اون آدم رو -اون یک نفر رو- نادیده بگیریم؛ حتی فراموشش میکنیم. درگیر زندگیمون می‌شیم و این خوبه -خیلی خوبه. گاهی لازمه کسی رو حذف کرد. گاهی لازمه پیش رفت و فراموش کرد.

اما واقعیت اینه که این کره خاکی گرده و زمین در عین بزرگیش خیلی کوچیکه. واقعیت اینه که دست باد میتونه آدمها رو جدا کنه و بعد به هم بپیچونه. واقعیت اینه که امکانش هست -هر چند کم-ولی باز هم امکانش هست که من یک روز برم سر کارم و ببینم که یک ای-میل کاری از «او» دارم. میدونی این تصور که چنین امکانی هست دیروز توی ذهنم جرقه زد. تا قبل از این فکر میکردم که او حذف میشه چون من میخوام که حذف بشه اما دیروز یک لحظه به این فکر کردم که اون هست، شاید خیلی دور؛ شاید خیلی نزدیک اما هست. بعد هر چند کم اما احتمالش هست که او را یک جایی ببینم یا خبری ازش بشنوم. به این فکر کردم که این دیوار نادیده‌گرفتن چندان هم ضخیم نیست. یک لحظه دستم ایستاد از تایپ کردن. این فکر دیدن دوباره او! و اینکه چکار میتونم بکنم؟ آیا باید فرار کنم؟‌ بایستم و لبخند بزنم-یعنی من تو رو هیچوقت حذف نکردم؟ سرد و رسمی صحبت کنم؟‌ اصلاً صحبت کنم؟! یا فرار کنم؟!

 

 

/ 16 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هوس مبهم

ایپزود چهارم: همون اپیزود دوم با این تغیر که طرف ریش و عمامه نداره و به جاش یه خانوم ظریف و شکننده و ترد با دامن کوتاه و موی بلند و بولوند که خیلی فرقی نمیکنه و بقیه ماجرا همونه فقط این بار با هلیکوپتر میذاریم دنبال آتوسا و زوم میکنیم رو موهاش که داره باد میخوره و هراز چند گاهی آتوسا برمیگرده به پشت نگاه میکنه و لبخند های موزیانه و مارمولک مآبانه میزنه واسه دوربین که دوربین فوکوس میکنه رو لب ها

هوس مبهم

اپیزود پنجم: یه روز غروب، نزدیک محل کار همدیگه رو میبینن و از زندگی شون میگن و دوستی های گذشته رو به خاطره میسپرن و دوست معمولی ولی خوب جدید میشن.

ilia

پاراگراف اول اضافه بود . نه ؟ بهتره گرم وصمیمی از فرار صحبت کنیم ! [عینک] اوخ اوخ . شاخکهاشو ببین [وحشتناک]

پرستو

آتوسا جان من متوجه منظورت شدم دختر. خب اگه ما حرفاي جدي و شوخي دوستامونو متوجه نشيم كه ديگه هيچي :) دختر خوب از كي تا حالا آدما تو عصر تكنولوژي عاشق عكس طرف مي‌شن آخه؟ يه خرده زيادي حرفاي اون دختر خانوم برام جالب بود. خب گفتم وقتي كه مي‌گه طرف عاشقش شده حالا بزار يه عكس بدون روسريش رو هم ببينه چه اشكالي داره، شايد بيشتر عاشق شد. هان؟ :)) در ضمن بنده هم صد درصد باهات موافقم كه هر دوست داشتن و احساسي رو نبايد به عشق ربط داد. كلاً حال مي‌كنم با خودم كه عشق مشق حاليم نيست. اينو بگم ولي، آدما رو دوست دارم. تازه يه مدته كه عادت كردم بهشون هم مي‌گم. خب وقتي دوسشون دارم به زبون بيارمش چه اشكالي داره؟ فعلاً داريم طرح مي‌گذرونيم آبجي. زبونمون بزار بچرخه با اين واژه‌ي "دوست دارم". بعداً ايشالا يه طوري مي‌شه ديگه :)))

روشنایی

[گل][گل] سپاس از برای سر زدنت نمیدون چرا این روزا هرجا میرم پای یه"او"در میونه که همه هم یه جورایی ازش فرارین ولی مث اینکه همونجور که حافظ گفته: "گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم گفتا که شبرو است او از راه دیگر آید" بازم از این کارا بکن و بیا سمت من.[خداحافظ]

اشکان

... قبل از اینکه همه چیز در پیرامون تو به هیات او در آید ...

شبنم

ما وقتی کسی رو از زندگی مون حذف میکنیم بیشتر به دنبال حذف خاطره هامون هستیم .

جوجه تیغی

وای منم یه مدته به طرز عجیبی این احساسو دارم و عین همین سوالا رو از خودم میپرسم سرد و رسمی صحبت کنم؟اصلا صحبت کنم؟...

مرتضی ضیائی

سلام من همیشه به دوستانم میگم این دنیا مثل یه سفره هر قسمت از زندگی ما هم باز خودش یه سفره سفر در سفر در هر مرحله ای با یه آدمائی هستیم و واقعا مرحله ها تموم میشن فقط یه عده محدودی با تو می مونند اونها دوستان واقعی تو هستند گاهی این دوستان که میگم شاید فقط یه نفر باشه از خیلی ها بی خداحافظی جدا شدیم این ساختار دنیای ماست [گل]

سلام زینب جان شاید منو یادت نیاد.میتونی فکر کن من همون او هستم یک او از مدرسه رفاه.شاید اونم یادت نیاد!!! دوستت دارم به همین سادگی و به اندازه تمامی سالهایی که ندیدمت داتنگتم