صحبتهای دیروز عصر من رو ناراحت کرد. نه اینطور که یکدفعه از اوج شادی بندازه تو ته غم. یواش یواش ته نشین توی دلم. حتی بعد از صحبتها شاد بودم بعد گذشت و تلنبار شد تا آخر شب که ساعت ١٢ شد و من رفتم توی رختخواب و گریه کردم. صبح هم با گریه چشمام رو باز کردم. آرایش دیروز که نشسته بودم زیر چشام رو سیاه کرده بود. ایستادم جلوی آینه و به صورتم که داشت ذوب میشد نگاه کردم. انگار که صورتم، هویتم داشت ذوب میشد و از دست میرفت. نمیخواستم آینه رو بشکنم. میخواستم خودم رو نگاه کنم با این صورت دفرم شده، چشمهایی که به زحمت دیده میشد و لبهای بی‌شکل و یادم بیاد که چرا...

تو آشپزخانه ظرفهای نشسته از دیشب مونده بود. آب داغ رو باز کردم روشون. آیا مثل بچه‌ای هستم که اسباب‌بازیش رو ازش گرفتن؟‌!

میدونی دیگه نمیتونم بقیه‌اش رو بنویسم. خالی وجودم از همیشه خالی‌تره. نه تقصیر تو نیست. من دلتنگ یه تیکه از خودم هستم که سعی کردم گمش کنم و حالا خیلی بهش احتیاج دارم. تقصیر تو نیست. من یه راه جدید میخوام که من رو به خودم برسونه. 

/ 3 نظر / 11 بازدید
ترانه

آخ..دیشب با گریه خوابیدی ؟[بغل]خب شاید نباید بگذرای اسباب بازیت رو ازت بگیرن.شاید باید برای نگه داشتن اسباب بازیت بجنگی و اون تکه گم شده...

قلمو

امان از اتفاقات اجتناب ناپذیر زندگی[لبخند]

روشنایی

[گل][گل] بر آن چه دلخواه من است حمله نمی برم خود را به تمامی بر آن می افکنم اگر بر آنم که باز دیگر بار و دیگر بار بر پای توانم خواست راهی به جز اینم نیست بیکل _ شاملو[خداحافظ]