امروز رو کار کردم؛ بعد رفتم کلاس یوگا و بعد هم ظرفها رو شستم. کمی هم گودرخوانی کردم و وقت کلاً اونقدر سریع گذشته که باورم نمیشه که ساعت ده‌وبیست‌وسه دقیقه شب باشه و من از روز چیزی نفهمیده باشم.

دور و برم پر از جعبه است. تقریباً آماده کوچ کردن هستیم. البته اگه اسمش رو بشه بذاشت کوچ. احتمالاً اسباب‌کشی کلمه درست‌تری باشه. میز تلویزیون قدیمیه، ماکروفر و کافی تیبل رو فروختیم. میزغذاخوری با چهار تا صندلی و دوتا آباژور هنوز موندن. آباژوره مشتری داره و قراره فردا بیان ببرنش. اما میزه هنوز مونده. شاید قیمتش رو باید یه ذره باید پایین‌تر بیاریم. البته این فروشندگی آقای همسر کاملاً اعجاب‌انگیزه. مثلاً ماکروفر رو قیمت زده ۵ دلار (اونهم در اثر اصرار من که بذار لااقل پول کافی امروزم دربیاد). یه زوجی اومدن برای بردنش. بهشون میگیم که چیزای دیگه هم برای فروش هست. میز تلویزیونه چشمشون رو گرفته. همسر میگه که ١۵ دلار، قبل از اینکه اونها حرفی بزنن میگه حالا برای شما ۵ دلار و هنوز ۵ دلاره از دهنش خارج نشده میگه نه، میتونم این رو مجانی بهتون بدم!!! خلاصه که اگه دشمنیی با کارفرمای سابقتون دارین، این همسر من رو بعنوان مسوول فروش به شرکتتون معرفی کنید، دو روزه ورشکستشون میکنه.

شبها کارم شده دراز کشیدن تو رختخواب و فکر کردن به خونه جدید. اینکه باید وسایل رو کجا بچینم، با آشپزخونه‌ای که از شدت کوچیکی تقریباً وجود نداره چیکار بکنم و چه چیزهایی باید بخرم. از اونجایی که خونه رو دوبار بیشتر هم ندیدم، مدام به حافظه‌ام رجوع میکنم که در و دیوار چه رنگی بودن و کمدها چقدر جا داشتن و البته به کمتر نتیجه‌ای میرسم. اما بهرحال فکرش رو نمیشه کرد.

راستش این صفحه رو که باز کردم میخواستم از کارم بنویسم. اما طبق معمول این روزها، درباره همه چیز نوشتم جز کار. این روزها از کارم فراریم. یه روزگاری عاشق کارکردن بودن اما این روزها هیچ لذتی ازش نمیبرم. سرکار دلم بیشتر میخواد وقت تلف کنم تا کار انجام بدم و این درحالی است که بقدری از کارها و پروژه‌های تعریف شده عقبم که حد نداره. یه قسمت اعظم از وقتم به از این شاخه به اون شاخه پریدن میگذره. گاهی میبینم که ٩-١٠ تا ای-میل همزمان باز هستن و من برای هرکدوم چند خطی تایپ کردم و بعد رفتم سراغ بعدی. شاید به این خاطر که مدام وسط یه کار؛ یه پروژه فراموش شده دیگه به ذهنم میاد و میخوام قبل از فراموش کردن اون کار رو هم انجام بدم. وقتی هم که تمرکز میکنم روی یه کار و بقیه رو کنار میذارم، داد هزار نفر در میاد. مثلاً امروز در فاصله ٢٠ دقیقه، شرکت حمل و نقل یکی از مشتریها، دو بار برام ای-میل فرستاده بود و چون جوابش رو نداده بودم، بهم تلفن کرد. اون لحظه رسماً دلم میخواست همه موههای سرم رو بکنم.

یه نکته دیگه هم اینه که کار بیش از اندازه خسته‌ام میکنه. مثلاً امروز تقریباً ٨ ساعت کار کردم و بقدری خسته‌ام که حد نداره. درحالیکه قدیمها میتونستم ١٠ ساعت بکوب کار کنم و باز هم انرژی داشته باشم. خلاصه اینکه یکی-دو ماهی هست که واقعاً کارم برام شده یه موضوع جانبی. از یه طرف بیشتر روزها فقط در حد هشت‌ونیم ساعت اجباری کار میکنم و از طرف دیگه حتی اون هشت‌ونیم ساعت هم مفید نیست و بازده کارم پایینه. اگه کسی نظری، پیشنهادی یا انتقادی داره که بتونه این کار-دلزدگی و احساس عدم کفایت من رو رفع کنه، ازش ممنون میشم.

/ 4 نظر / 11 بازدید
ترانه

خونه جدید رو دوست داری؟ بهت احساس" خونه" بودن میده؟ منکه عاشق اینکارم . نه خود اسباب کشی اینکه یک خونه جدید رو با سلیقه خودم تزیئن کنم و براش وسائل تازه بخرم. .دیوارها رو چی؟ نمیخوای رنگ بزنی؟ حیف ما اونجا نیستیم بیایم از آقای همسر خرید کنیم من عاشق اینجور فروشنده هام. دیگه در مورد کارت...خب با خود کار که نمیشه کاری کرد، ولی شاید ایجاد سرگرمی ها دلخوشیهای جدید تو زندگی کمک کنه اون 8-9 ساعت رو با رویای بعدش راحت تر بگذرونی.

پریسا

ببین آتوسا جان, من این حال تو رو با کار تجربه کردم. یک جوری که هر روز از کار خیلی خسته میشی ولی رضایت هم نداری. من دچار این وضعیت بودم که خوب نیست. چون آدم هم وقت و انرزی زیادی از دست میده و هم در نهایت کار رو خوب انجام ندادی. اگر به هر طریق بتونی ذهنت رو روی یک پروژه از همه ی پروژه ها متمرکز کنی و یک روز یا چند روز, اونرو خوب انجام بدی و تموم کنی, میبینی که چه حس خوبی پیدا میکنی و چقدر انرژی میگیری. امتحان کن.

روشنایی

[گل][گل] راستش آتوسا جون،من همیشه میگم یا کاری رو نباید انجام داد،یا اگه دست به کاری میزنی باید به بهترین گونه باشه جوری که کس دیگه ای با تواناییا و امکانات برابر نتونه اونو بهتر انجام بده.به ویژه اگه کارایی باشن که سرانجام چه بخوای چه نخوای باید انجامشون بدی،چه بهتر به جای این که نیروتو جاهای دیگه بکار ببری،واسه کارت بکار ببری،حالا هرچیزی که میخواد باشه.من سربازم که بودم،با این که کار خسته کننده و یکنواختی داشتم که هر روز باید انجام میشد،ولی باز سرسری نمی گرفتمش.یه چیزی که بهش باور دارم اینه که نباید با اون چیزی که هست ساخت،باید از اون چیزی که هست بهترینا رو ساخت.من که همه تلاشمو میکنم تا این جوری باشم،تو هم آزمایشش کن.گمون نکنم چیز بدی باشه،هر چند چندونم آسون نیس. راستی اگه ماجرای ماهیچه دوست رو هم برام بگی بسی سپاس دارم ازت.[خداحافظ]

xatoun

خسته نباشي. مي‌دونم جابجايي چه انرژي از آدم مي‌گيره. ايشالا تو خونه جديد به اون آرامشي كه مي‌خواي برسي