به روشنی زنگ میزنم. روشنی دوست صمیمی منه. با هم همکار بودیم. روشنی در وزارت بهداشت کانادا کار پیدا کرده و  ١۵ روزی میشه که کوچ کرده اتاوا. امروز بهش تلفن کردم. همین که تلفن رو برداشت زد زیر گریه. دلم میخواست بغلش کنم. بهش گفتم عادت میکنی. نگران نباش. به گریه کردن عادت میکنی و هیچ از این بابت شرمگین نباش. بعد چرت و پرت گفتیم و خندیدیم.  

/ 5 نظر / 4 بازدید
علی

ترس برمی داره آدم رو...

ابوذر

راستی?! هنوز دچار نشدم، دلتنگ می شم اما هنوز زیر گریه نزدم!

ترانه

جای دوستت خالی نباشه. نمیدونم برای کدومتون سخت تره. روشنی چه اسم جالبیه باید هندی باشه. چون اونها کلمات فارسی زیاد دارن.

یاغی

ترس بدی به آدم دس میده اما ذات آدمی بر پایه ی عادت به شرایطه. انقدر از لحاظ کاری مشغولیت ذهنی پیدا میکنن که گریه کردنم یادشون میره. موفق باشند..![قلب]