برای خودم چای سبز ژاپنی* دم کردم و نشستم توی هال. همسر خوابیده. امروز فهمیدم که چند روز قبل -همون شبی که من خواب دیدم که خاله مهین ناراحته- خاله مریض بوده و به من نگفتند (تا امروز که اون یکی خاله به من گفت). وقتی آدم همچین خبری رو میشنوه اول سیل اشکه که سرازیر میشه. فکر همه اتفاقهای بدی که شکر خدا اتفاق نیفتاده، فکر درد و سختیی که عزیز آدم متحمل شده، فکر صدای دخترخاله پشت تلفن که نگرانیش رو پشت خنده‌هاش پنهان کرده و باهات حرف زده، فکر همه اتفاقهایی که میتونه هر دقیقه یا ثانیه پیش بیاد و نمیشه جلوشون رو گرفت... بعد آدم عصبانی میشه که چرا به من نگفتند؟! چرا من بعد از ده روز باید خبردار بشم؟! مامان پشت تلفن میگه:‌ آخه تو که اونجا کاری از دستت بر نمیاد. گفتیم بی‌خود نگرانت نکنیم. اما این دقیقاً‌ این تنها چیزیه که من رو نگران میکنه. اینکه اتفاقی برای کسی پیش بیاد و من حتی ندونم. من اینجا غرق زندگی خودم باشم و حتی ندونم که یه خاله قلبش ناراحته و اون یکی دستش شکسته.  اگر بدونم که در جریان زندگی؛ شادیها و رنجهای اطرافیانم هستم خیلی بهتر از اینه که در خیال خودم اونها رو شاد و سرزنده و دور هم تصور کنم و یک دفعه بومب! با یه خبر همه چیز دود بشه هوا. حالا حتی نمیتونم باور کنم که وقتی مامان پشت تلفن میگه:‌ "خاله مهین هم اینجاست، خوبه و سلام میرسونه"‌ واقعاً:‌‌ خاله مهین اونجاست و حالش خوبه یا اینکه خاله مهین تازه از بیمارستان منتقل شده و مریض بوده. درسته هیچ کاری از دستم بر نمیاد اینجا. حتی اگر ایران بودم هم شاید کار زیادی نمی‌تونستم انجام بدم. اما این آرامش بود که میدونستم که هیچ‌کس به من نمیگه خوبه وقتی مریضه. اما اینجا - دور از دسترس همه- میشینم و شک میکنم که آیا اونها واقعاً حالشون خوبه؟! شک میکنم که  آیا مامان که رفته تهران واقعاً تنها برای دیدن خواهرش رفته یا رفته عیادت؟‌ حالا دیگه هیچوقت اوضاع عادیی که به من میگن رو باور نمیکنم.**

 

* یه جور چای سبز، با برنج تفت داده شده.

** این دومین باره که چنین اتفاقی برای من میفته. بعد از ماجرای عمو پرویز -که شکر خدا اون هم به خیر گذشته بود- تا مدتها هروقت با مامان صحبت میکردم و میگفت بابا رفته نون بگیره یا رفته دوچرخه سواری؛ شک میکردم که نکنه دروغ میگه. نکنه بلایی سر بابا اومده و به من نمیگن... بعد از یه مدت دیدم که این شک تبدیل به یک ترس همیشگی شده و باید کنارش بذارم. سعی کردم همیشه بهترین رو تصور کنم. مثلاً همین بار که مامان یک دفعه و بی‌هوا رفت تهران؛ اول همون شک توی ذهنم اومد که چرا؟‌ نکنه کسی چیزیش شده- بعد خواستم که بدبین نباشم؛ فکر کنم که همه چیز خوبه و این فقط یه دیدار ساده‌است. اما حالا میبینم که طرف بدبین آدم واقع‌بین‌تره... هیچوقت هیچ چیز عادی نیست...

/ 10 نظر / 6 بازدید
ترانه

من نفهمیدم که برای چای سبز ی که میگی با برنج چکار میکنی.یعنی خودت برنج رو باچای تفت میدی؟ بعد هم من هم نگرانی تورو دارم. البته نگرانی نیست زیاد یکجور شکه. مثلامیگن بابا عصرها میره پارک ته ذهنم شک میکنم که راست میگن. ولی زیاد خودم رو ناراحت نمیکنم.

میترا

سلام عزیزم راستش من هیچوقت به این بعد قضیه فکر نکرده بودم(بالاخره نباید توقع زیادی از مغز من داشته باشی!)ولی همینجا قول شرف میدم که دیگه بی خبر نذارمتون.امروز هم دارم خاله بهین رو میبرم دکتر واسه زانوش که شرح کاملش رو همراه با جزئییات عمل مامان به زودی برات میل میکنم. 1000 تا بوس واسه دخترخاله خوشگلم.

حقوقدان پاریسی

این واقعا کار اشتباهیه. پدر بزرگ من دو ماه بعد از اومدن من به فرانسه فوت كرد ولي هيچ كس چيزي به من نگفت تا سال بعدش كه مي خواستم برم ايران. من تنهايي عزادار و غمگين بودم در صورتي كه براي بقيه يك سال گذشته بود و ما نتونستيم با هم اين غم رو پشت سر بگذاريم. از همه قول گرفتم كه بار ديگه اين كار رو نكنن. ولي بيماري برادرم رو هم 5 ماه بعد گفتن. مي شه فهميدشون. مي خوان نگرانت نكنن چون دوري.

اشكان

چرا فكر مي كنم تو دو تا بچه داري؟

الهام

« سلام قولا من رب رحیم» آیا حجاب محدودیت است ؟ [گل]

هوس مبهم

کسی حالش خوب نیست. منم بعد از سه ماه بهم گفتن که پدرم سکته قلبی کرده و این بهونه های بیرون بودن و خواب بودن و .... رو آدم باور میکنه ولی بعد از یه مدت دیگه حتی اینا هم پرسیدنش عجیب میشه

هوس مبهم

یکی این الهام رو ببره پیش روانپزشک. درمان لازم داره. مشخصه که سواد نوشتن داره ولی هنوز نفهمیده که حجاب محدودیته دیگه...

شبنم

به خدااینجاخبری نیست همه خوبن ازاین به بعد هر اتفاقی بیفته بهت میگم دوستت دارم.

امیر مسعود

سلام . آرزوی سلامتی برای خودت و خانواده ات دارم .امیدوارم خاله خانوم شما زودتر حالشون خوب بشه .

مهسا

پستتون رو دقیقا و با تمام وجود حس می کنم که من هم حس مشابهی دارم...بعضا آدم فقط می تونه بگه لعنت به غربت...