از کيميای مهر تو

 
نوستالوژی خانه پدری
نویسنده : - ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۸٥
 

يکی از دردهايی که آدم بعد از ازدواج دچارش ميشه درديه که من مايلم به اسم نوستالوژی خانه پدری ازش نام ببرم.

يعنی دلتنگی شديد برای هوای خونه، برای دورانی که بی مسئوليت ميتونستی ساعتها دراز بکشی و کتاب بخونی. ميتونستی پشت تلفن يک ساعت تمام با دوستات وقت و بيوقت حرف بزنی و بازم حرف داشته باشی برا زدن و صدای پدر و مادرت رو دربياری، يعنی وقتی بيرون ميرفتی و بايد سر ساعت معين خونه بودی...يعنی وقتی که دفتر يادداشتت رو جايی قايم ميکردی که مادرت نتونه پيداش کنه، يعنی وقتی با خاله ها و دختر خاله ها جمع ميشدی و غيبت! ميکردين.

يعنی همه اينها و هيچکدوم از اينها. دقيقاْ نميشه بيانش کرد. من که تجربه دور از خونه بودن رو در زمان دانشجويی هم تجربه کردم نميتونم بگم اون روزها هم نوستالوژی خانه پدری صدق ميکرد ولی بعد از ازدواج چيزی تغيير ميکنه. ماهيتی تغيير پيدا ميکنه، چيزی که قابل بيان کردن نيست و فقط بايد حس بشه. 

انگار خانه پدری يه جور برگشته به کودکی، به روزايی که اونقدر بزرگ نبودی که مسئوليت داشته باشی، انگار دوباره همون دختر کوچيکی هستی که غصه اش نمره ديکته بود. انگار کسی هست که يه جور ديگه مواظبته. انگار که ميتونی دوباره دراز بکشی و مجله های مادرت رو ورق بزنی.«مال چند ماه گذشته است؟ چند ماهه که اينجا نبودم؟ چند ماهه که سر کار تظاهر کردم که قوی هستم، که استرسهای کاری نميتونه منو از پا دربياره؟ چند ماهه که در نقش يه آدم بزرگ مهمونی رفتم، مهمونی دادم؟ صاحب خونه و زندگی بودم؟»

بعد از ازدواج گذروندن يه بعد از ظهر تو خونه پدری مزه گاز زدن يه گوجه سبز ترشو ميده!


 
comment نظرات ()