از کيميای مهر تو

 
مشق قصه ۱
نویسنده : - ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳۸٥
 

روزها را ميگذري. روزها را آنچنان به سرعت ميگذری که سر انگشتانت بندرت فرصت  لمس کردن زبری صورتت را پيدا ميکنند. سيگار لای دستانت ميسوزد و رد سياهی روی لبهايت و روی زندگی من جا ميگذارد. رد زندگی را دنبال ميکنم روی نگاهت اما انگار گم شده توی سياهی چشمانت که هيچ جا، هيچ چيز، هيچ کس را نشانم نميدهد. حتی خودم را هم در قعر چاهت پيدا نميکنم. به قول شاملو « اين است انسانی که از خود ساخته ای، انسانی که من دوست ميداشتم، که من دوست ميدارم؟!» که من دوست ميدارم؟!!؟؟؟؟‌

راستی دوست داشتن يعنی چه؟ دوست داشتن تو يعنی چه؟ يعنی در کنارم بخوابی؟ در کنارم چشم باز کنی؟ در رختخوابم بويت را جا بگذاری و نقش تنت را؟ يعنی اينکه روی لبهايم طعم گس لبت را جا بگذاری؟ دوست داشتن تو يعنی چه؟ يعنی صبح بيدار شوم و موهايت را ببينم کوتاه، و دستهايت را ببينم پنهان شده زير بالش گل گلی که نقش يادگاری مادر بود روی بخت من؟ که نگاهت کنم آرام؟ و به ياد بياورم روزها را، شبها را، و قصه ها را؟ افسانه ها را؟

يعنی بروم نان بخرم، شير بخرم، چای دم کنم، سفره بچينم، بيدارت کنم،‌ جمع کنم. بشورم، تميز کنم، بپزم، بچينم، خرد کنم، جمع کنم، بشورم، بپزم؟‌؟؟........

يعنی.......

به من بگو. افسانه ها کجا رفتند وقتی تو آمدی؟ وقتی خواستيم قصه ها را بازی کنيم قصه ها کجا گم شدند؟ سر کدام سکانس مرا جا گذاشتی؟  سر کدام بازی بود که رشته تسبيح مادر پاره شد و دانه ها قل خوردند و خوردند و هر کدام به سويی؟ کجا بود که تو نقشت را فراموش کردی و من زير لبی برايت خواندم و تو نشنيدی؟  


 
comment نظرات ()