از کيميای مهر تو

 
نوشته
نویسنده : - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٤
 

اين نوشته رو چند وقت پيشا نوشتم. تو دفترم. اصراری ندارم کسی ازش سر دراره. خودم هم زياد سر در نميارم راستش. يه شب بيخوابی بدجور به سرم زده بود. دم دمای صبح چای دم کردم و شروع کردم به نوشتن اين چرت و پرتا:

- خاطرت مثل هميشه خيلی عزيزه. خيلی عزيزتر از اونکه بدونی. من هميشه به فکرت بودم. وقتی به خواب ميرفتم، وقتی از خواب بيدار ميشدم، وقتی ساعت ۸:۳۰ صبخح ميشد. ، وقتی صبحانه ميخوردی.. هيچوقت نشد فراموشت کنم. هيچوقت نشد که از يادم بری. يادم مياد يه روزی، يه روز گرم تابستون (از اين مشخص کردن صفت روزا خوشم نمياد) عصر بود و ما همه جا رو آب پاشی کرده بوديم . همه دور هم جمع بوديم و چه غلغله ای تو حياط برپا بود

 (نميدونم چرا اينجا همه چی قاطی شده به خاطره مادربزرگم رسيدم و اين تو نوشتن هم باعث تعجبم شده) اين که حالا جرا به تو رسيدم بمعلوم نيست. نميشه گفت روح اون(منظور مادربزرگمه) به تو رسيده. آخه از لحاظ زمانی اشکال داره.

- ميدونی من خيلی دوستش دارم، نه اينکه دوستش داشته باشم ها، يه جورايی دوستش دارم. منو طوری ميشناسه که ترسناکه. البته همين چند وقت پيشا به اين نتيجه رسيده بودم که منو اصلاْ نميشناسه. ولی من داستانم وحشتناکتر از اين حرفاس. من طوری ميشناسمش که همه احساساشو احساس ميکنم. وقتی سرگرم کاره و منو از ياد ميبره احساس ميکنم، وقتی من يهو به يادش می افتم و ته قلبش خالی ميشه احساس ميکنم، وفژقتی به ياد من نيرو ميگيره احساس ميکنم (اوهو چه از خود راضيی هستم من )وقتی تنهاش ميذارم احساس ميکنم که چطوری رها ميشه تو برهوت تنهايی. و بدتر از اين هم هست.

- ؟

- نه. وقتی دستش ميسوزه نه. اين جور چيزا ديکگه حد داره. يعنی بايد داشته باشه نه؟ ولی بدتر از اون اينه که بدجور خيلی بدجور بهش نميرسم. هيچوقت بهش نميرسم. البته يه جورايی مادی و معنوی قضيه! يعنی مادی و معنوی بودنش برام جای سواله. برام جای سواله چون خودم بحث مادی قضيه رو هم خيلی دوست دارم. آره جدی خيلی دوست دارم.

- ؟

- راجع بهش فکر ميکنم؟ فکر نه خيال ميکنم. خيال ميکنم که دراز کشيديم و ميون دستاش گم شدم. گم که نه البته. خوابيدمو تاريکه. نه خيلی تاريک و سیگار تو دستش هست و داره سيگار ميکشه  و ما همش حرف ميزنيم و حرف ميزنيمو حرف ميزنيم. «اون فاصله رخوتناک بين دو هماغوشي»

-

- ببخشيد نبايد اينا رو بگم. بعد ميرسيم به بعد معنوی قضيه....


 
comment نظرات ()