از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٤
 

نه قرار نيست که با کسی قسمت کنی. قرار نيست که ادا هم در بياری. قراره که صاف بری بشينی اونجا. سر يه ساعت معين. نبايد دير بری. حواست باشه که حتماْ‌ زودتر هم نری. سر ساعت برو. رفتی اونجا سر تو بالا نکنی يه وقتا. سرتو بنداز پايين و کار خودتو بکن. نه با کسی حرف بزن. نه به کسی نگاه کن. همچی برا خودت باش. مثل بچه آدم. يه وقت داد و هوار را نندازيا. هر چی گفتن بگو چشم. خوشت اومد بگو چشم. خوشتم نيومدم بايد بگی چشم. اين چشاتو دريده نکنی زل بزنی صورت بزرگترا. تو که ميدونی من که بد تورو نميخوام. جای بديم که نميفرستمت. کارت که تموم شد خودم ميفرستم دنبالت. چيه ترسيدی؟ نترس. هيچکی هيچکاری باهات نداره. اصولاْ تو اصلاْ قرار نيست ديده شی. قراره بری يه چرخی بزنی و تموم. من نقشتو تعيين کردم. قد همون که ميدونم ميتونی. فک نکن بيشتر بلدی. نه تو همينقد بلدی که من ميگم. به هر حال هر چی يه به قاعدشه. فکرم نکن ميتونی بازی رو به هم بزنی. خدا ساله که اين کار همينطوريه.اينه که سرتو بنداز و سر وقت کارتو انجام بده. هيچم نترس. اگه هرچی گفتم بکنی راحته. منم از همينجاها مواظبتم...................


 
comment نظرات ()