از کيميای مهر تو

 
ناخوانده نقش مقصود....
نویسنده : - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩
 

این یادداشت را برای تو مینویسم. برای این روزهای شوریدگی و آویختگیت. میپرسی عشق هست یا نیست؟‌ از من نپرس. من جوابت را نمی‌دانم. نمی‌دانم عشق چطور تعریف میشود، چطور متمایز میشود و تفکیک میشود. راستش را بخواهی هیچ مهم هم نیست که روی احساست چه اسمی بگذاری. بگویی هوس یا بگویی کمستری یا بگویی عشق. مهم نیست اسمش را چه بگذاری. این احساس توست که قشنگ است. این توی امروز توست که قشنگ است.

این یادداشت را برای تو می‌نویسم که به تو بگویم هوس یا عشق، قشنگ این است که صبح بیدار شوی و قبل از بازکردن چشمها، اسمش توی قلبت باشد و یادش توی ذهنت. که بگویم این طنازی‌های عاشقانه، این تب و تاب برای دیدنهای کاملاً تصادفی، این گشتن چشمهایت بدنبال او -در ناممکن‌ترین مکانها- است که قشنگ است.

میخواهم به تو بگویم که این تپش‌های قلب تو چقدر کمیاب و چقدر زیبا است. میخواهم که حسش کنی و دوستش بداری. میخواهی بدانی که دوستت دارد یا نه و من میخواهم به تو بگویم که همانقدر که مهم است که بدانی، همانقدر هم زیبا است که ندانی و در تب دانستنش بسوزی. که بخواهی کشف کنی، که قلبت درتب و تاب باشد یک روز سرمست و مغرور و یک روز در تاسف و درد. میدانی من حتی عشقهای یک‌طرفه/خواستنهای یک جانبه را هم دوست دارم. چون در عشق؛ این عاشق نیست که زیبا است. این خود عشق است که به خودی خود زندگی میکند و رنگ میگیرد و میفریبد. عشق است، مستقل از معشوق که تو را در برگرفته این روزها. زندگیت را رنگ بخشیده و روزهایت را رنگین کرده است.

دچار شده‌ای- جادو زده- دعایی:‌ این است که تو را میبینم که گاهی خیالی مثل نسیم از صورتت میگذرد. لبخند این روزهایت را دوست دارم. طعم تازگی میدهد، نشان درخود نبودن را دارد. از من نپرس نامش چیست این جادو زدگی: شاید نامش زندگی باشد. از طی کردنش لذت ببر و لحظه لحظه اش را زندگی کن.  


 
comment نظرات ()