از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٤
 

مثل همه ثانيه ها، همه ثانيه هايی که فرار می کنند بدنبال هم، مثل همه لحظه های ديدن تو، وقتی پاها مرددند ميان ماندن و رفتن. مثل همه لحظه هايی که چشمها نميدانند که بسته باشند يا باز، نميدانند ببينند يا ديده شوند، مثل همه لحظه هايی که تو از راه ميرسی و دستانت را باز ميکنی، و من مثل هميشه مردد ميان ماندن و رفتن - مردد از اينکه در حجم دستان تو جا خوش کنم يا فرار کنم به جايی که نميدانم کجاست، مثل همه لحظه های پر شتاب، مثل همه آنها رفته بودی - بی دليل - يا شايد بالاخره نگاهت ميان ديدن و نديدن، ميان ماندن و رفتن انتخاب کرده بود. شايد هم هميشه ميدانستم، هميشه ميدانستی که آمده ای که بروی و مگر فرقی ميکرد که عشق از کجا آغاز شده باشد؟ از يک روز گرم و بيحوصله تابستان يا يک روز بيدليل مثل همه روزهای عمرمان که ميگذشتند مثل باد. که ميگذرند مثل باد. هميشه راههايی بود که لبانت را به خنکی لبان من ختم ميکرد. چه آسان در فاصله ميان دو حرف گير می افتادم، چه آسان ميبردم، چه آسان می باختم. همه روزها به شب ختم ميشد و همه شبها به صبح هايی که خورشيد خود را از لبه پنجره بالا ميکشيد و سرک ميکشيد روی زوايای تنم. و بی دليل از سياهی چشمانم ميگذشت و بعد باز هم من بودم که بيدليل از خواب بيدار ميشدم، بيدليل راه ميرفتم، بيدليل کار ميکردم و همه چيز دور تسلسلی بود که باطل بود و از بودن تو آغاز ميشد و با بودن تو پايان می يافت. و عشق...چقدر مهم بود که وجود داشته باشد؟ چقدر مهم بود که در اين تکرارها تکرار شود؟ می شد فراموشش کرد پشت همه ثانيه هايی که نگاهمان مردد روی نگاه ديگری ميلغزيد و دستانمان که مردد کشيده ميشد. هميشه يک سوال وجود داشت که چه کسی اول می رود؟ و هميشه يک غصه شتک ميزد ميان اين سوال و ميدانی؟! هيچوقت اين پاهای مرددمان نپرسيدند مگر مهم است که چه کسی اول برود؟ وقتی مسابقه برای اول نرفتن بود!


 
comment نظرات ()