از کيميای مهر تو

 
يک شب گرم تابستان
نویسنده : - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٤
 

گرما و باز هم گرما. تابستانی به غايت گرم. شبی تابستاني، نه چندان تاريک. به اين می ماند که خورشيد غروب کردن يادش رفته باشد و گرمايی که شادابی را تبخير ميکند مثل آب. و فکرهايت متصاعد شده در اين هوای گُر گرفته تابستان.

انتظار...وقتی که شمع ميسوزد و شعله زردش در هوا پراکنده می شود و صدای خيابان، زنده تر از هميشه -وقتی که صدای يکنواخت کولر مرده است- می ريزد توی آرامش خانه ات.

بچه هايی که با هم حرف ميزنند،

ماشينی (هايی) که گاه و بيگاه رد می شود (ند)

همسايه ای(هايی) که گاه و بيگاه از راه می رسد(ند)،

دری که کوبيده ميشود،

صدای قاشق و چنگال، صدای همهمه های پنهانی، صدای جنگ و همآغوشی گربه ها....

می ريزد توی خانه ات و گاهی ترس -کمی مبهم از اينهمه ناشناخته ای که نميشناسی...-

مثل رها شده ها می مانی. نه صدای آشنايی نوازشت می کند، نه خودت با خودت حرفی می زنی! و فقط صدای مانوس قَلَمَت که روی کاغذ بيحوصله، ناشکيبا، بی شتاب، سرکش کشيده می شود بدون دقت. بدون اينکه بخواهی حتی کمی خوش خط- خط خوش - بنويسی. فقط صدای مانوس خودکار تسکينت ميدهد به ماندن.

می روی، می آيی، ظرفها را در تاريکی می شويی، چای دم ميکنی و می نويسی و می نويسی.

با خودت تصميم می گيری بروی و در سردترين جای دنيا زندگی کنی.

با خودت به فکرهای احمقانه ات ميخندی و دلت ميخواهد تمام دنيا را در يک کلمه «بی مايه» خلاص .........ه کنی.

صبح هم می دانی که جز همان کلمه «بی مايه!» چيزی انتظار تو را نميکشد.


 
comment نظرات ()