از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

به این فکر میکردم که چقدر روز کسل‌کننده و مسخره‌ایه که اون رو دیدم. حرف زدن باهاش همیشه خوشحالم میکنه. بعد که رفت هنوز هم فکر میکردم چقدر روز کسل‌کننده و مسخره‌ای - یه همچین روز مسخره‌ای بود امروز- یه همچین روزهای مسخره‌ای هستن این روزها.

بعد اومدم خونه و ته چین درست‌کردم برای شام. خاله هم برای شام اومد.

امروز فکر میکردم که من در چه چیزی خوبم؟‌ یعنی واقعاً در چه چیزی و تقریباً چیز زیادی به نظرم نیومد. لیست من اینطوری شد:‌

١- با بچه‌ها خوب تا میکنم.

٢- قابلیت انطباق‌پذیری بالایی دارم.

٣- صبورم

۴- رازنگهدار هستم.

بعد هر کار کردم این لیست بهش یه خط دیگه اضافه نشد. یه همچین آدمی هستم من. یه آدم کسل‌کننده که روزگار کسل‌کننده‌ای رو میگذرونه.

بعدش میدونید چیه؟‌ دلم برای خودم نمیسوزه. فکر میکنم علیرغم کسل بودن و بیخود بودن و مزخرف بودن و همه این حرفها، هنوز میشه از زندگی لذت برد. اینه که وقتی من فقط با ۴ تا صفت خوب توی عمرم، میتونم به مقدار خوبی لبخند بزنم، فکرش رو بکنید شما هم حتماً میتونید لبخند بزنید. اصولاً خوبی دنیا اینه که لازم نیست که شاخ غول رو بشکنی تا بتونی کمی بخندی. فقط کافیه که بخوای جدی نگیریش. اونوقت از هر جهت که فکرش رو کنی خنده‌داره....


 
comment نظرات ()