از کيميای مهر تو

 
آن روزها*
نویسنده : - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

اون روزها سر هر چند تا خیابون شهرک؛ یک جای مشخصی بود که سرویس هر روز هفت صبح می‌اومد دنبالمون. ما دخترها چادرهای اجباری مدرسه‌امون رو سرمون میکردیم و جمع می‌شدیم سر کوچه. رسم بود که پسرها بایستند اونور خیابون منتظر اتوبوس یا تاکسی (پسرها اغلب با سرویس نمی‌رفتند - یا حداقل اون پسرها با سرویس نمی‌رفتند). ما از دور همدیگر رو می‌پاییدیم، گاهی از دور به هم لبخند میزدیم، گاهی از دور راجع به همدیگه خیال میبافتیم، گاهی از لو رفتن نگاهمون سرخ میشدیم، گاهی برای هم اسم میذاشتیم، گاهی توی ته قلبمون عاشق میشدیم. اما اون روزها رسم بر این بود که همیشه اونها اونور خیابون بایستند و ما اینور. رسم بود که همیشه نگاه باشه و حیرت و سکون و عشقهای شونزده سالگی. گاهی نامه‌ای بود و یا واسطه‌ای که مثلاً به پسرخاله میگفت که به من بگه که به دوستم بگم... اینطوری دنیا ما در هم تنیده میشد و از هم جدا میشد. اون روزها، اگه "یکی" نمی‌اومد نگران میشدیم، عصرهایی که بیرون می‌رفتیم چشمهامون میگشت، به دنبال اون پسر قد بلند، به دنبال پراید سفید یا تویوتای قهوه‌ای. آرزو میکردیم یه جا سرراهمون سبز شه، تو مغازه یا سرکوچه. اون روزها عشق فقط خیال بود رشد کرده در ذهن ما- نور گرفته از خاطره یه لبخند کمرنگ،‌ از یه پیغام دست‌دهم از دوستی، از یک سلام تند سریع در خیابون خلوت سر ظهر تابستونی بعد امتحانات ثلث سوم. اون روزها همه چیز یک جور دیگه، زندگی یک جور دیگه و عشق یک جور دیگه بود. یک جور مثل منتظر ایستادن برای سرویس مدرسه و عاشق لبخند پسر کوچه پایینی شدن که حتی اسمش رو نمیدونستی.

اینبار که ایران بودم، چشم چرخوندم شاید یکی از اون پسرها رو در نقش مغازه‌داری، کارمند بانکی، مهندسی،‌ دکتری، رهگذری ببینم. اما انگار باد همه رو با خودش برده باشه. از اون روزها هیچ خبری نبود.

* برگرفته از شعر "آن روزها"‌- فروغ فرخزاد


 
comment نظرات ()