از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

گفته بودم که اخیراً نمیتونم خوب کار کنم؟! خوب، واقعاً نمیتونم خوب کار کنم. حواسم سرکار جمع نیست و بیشتر وقت‌کشی میکنم تا کار کردن. این بود که امروز دوساعت کار رو زودتر تعطیل کردم و اومدم خونه. سرراه هم رفتم یکسری تاون‌هاس که نزدیکی خونمون ساخته میشه رو نگاه کردم و خیلی خوشم اومد. تو این موقع ظهر بازدیدکننده زیادی نبود و خونه با بوی تازگی و چمن و سایه خیلی به من حس خوبی داد. یه حس خونه بودن که خیلی وقته هیچ‌جا نداشتم. دلم میخواست که همونجا روی مبلشون دراز بکشم و بخوابم. دارم به این نتیجه میرسم که اصلاً دلم خونه ویو دار نمیخواد. دلم  پرده‌های خنک میخواد و سایه و کوچیکی و احساس تعلق کردن تا آزاد بودن. دلم یه افق محدود ولی آرامش دهنده میخواد تا یه افق دور و معلق. (الان بلند شدم و پرده‌های اتاق رو بستم)

توی ماشین تازگیها رادیو یا موسیقی روشن نمیکنم. دلم میخواد تنها باشم. از هر صدایی تنها باشم و چند دقیقه به چیزی فکر نکنم. (فکر میکنم پاشم پرده‌ها رو باز کنم، یه جورایی حالت دلهره بهم دست داده) حالا پرده‌ها دوباره بازه. خیلی وقته که هیچ‌جا احساس آرامش نمیکنم. دلم میخواد در یک جایی باشم که مطمئن باشم کسی آرامشش رو بهم نمیریزه. دلم نمیخواد به کسی توضیح بدم؛ دلم نمیخواد کسی به من توضیح بده. دلم نمیخواد صدای آدمها رو بشنوم. سرکار دیوونه میشم از رفت‌وآمد و حرف زدن مردم. حتی همین الان که خونه هستم مدام دلهره دارم که همسر بیاد و تنهایی من تموم شه. هرچند که اون بیچاره کاری به کار من نداره،‌اما اصلاً تحمل حضور کسی رو در زندگیم ندارم. احساس میکنم هیچ‌جایی مال خودم نیستم. نه سرکار و نه توی خونه و نه در بین دوستها. حتی وقتی تنها هم هستم مال خودم نیستم. همش یه سایه دنبالمه. یه چیزی توی وجودم سنگینی میکنه و میکشدتم پایین.

نمیدونم این نوشته رو چطوری تموم کنم. خودتون یه جوری فکر کنید که پایانی براش هست.


 
comment نظرات ()