از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٤
 

در اين صحرا که تا چشم است

حديث زردی شن زار و طوفان است

و مهمانش سرابی

يا خط خوشرنگ ماران است

زمينش هم حديث يک لب تشنه،

لب جويای باران است

و راهش را نه آغازی است نه پايانی...

چو چشم خويش بگشودم

تن سبز تو را ديدم

من جويای نام و ننگ

در اين ويران سرای خشک

چو سر برداشتم از هيچ

شدم هستی و باليدم

تو را ديدم، تو را ديدم و

هر لحظه به ساز برگ تو با باد

سماع کردم

و رقصيدم ..

و روييدم.

در آن صحرا که می دانم و ميدانی

همه خشکی و مرگ و نفرت غمبار ماران بود

و رويش هم گناهی بود نابخشودنی

آنک سزايش مرگ

و از آن بدتر گناهی بود

نامش عشق

سزايش عمر جاويدان...

من و تو با هم بی ترس

خط سرخ نبايد را

به آب سبز رويش شستشو داديم

تو باليدی تا خورشيد

و روييدی تا فردا

و اما من،

درون سبزی تو راهِ خود را جست و جو کردم

نصيب تو گناهی شد، سزايش مرگ

مرا اما گناهی بود سزايش

عمر جاويدان

کنون بر دوش من باری است

نيمش زندگی، نيم دگر از مرگ

نيمش عشق

نيم دگر يک تن خشکيده بی برگ

و راهم را نه پايان است و نه انجام

ولی بار تن خشکيده ات را تا ابد تا هست

به دوش خويش خواهم برد.

 

                                                                ۴ تيرماه ۱۳۸۰


 
comment نظرات ()