از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

قرار بود هر روز زوج بنویسم. اما امروز شنبه خیلی شلوغی بود و تا الان که ساعت دوازده‌وچهل دقیقه بعد از نیمه شب یا در واقع ساعت آغازین روز یکشنبه است، حتی نتونسته بودم برای چند دقیقه بشینم پشت کامپیوتر تا چه برسه به نوشتن وبلاگ. امروزم از صبح ساعت ٨ به تمیز کردن خونه و دوش گرفتن گذشت و گشتن به دنبال خونه جدید که طول کشید تا ساعت ۵-۶ بعد از ظهر. بعد هم برای شام مهمون داشتیم و سرم گرم مهمون‌داری بود تا نیم‌ساعت پیش که مهمونها رفتن و من ظرفها رو گذاشتم برای شستن و گفتم بیام و چند کلمه بنویسم که یادم نرفته که قول دادم و عذر‌خواهی بخاطر تاخیر و نوشتن یک پست هر چند کوتاه:‌

وقتی از ایران اومدم ذهنم خیلی شفاف بود. برای زندگیم برنامه داشتم که چه کارهایی باید انجام بدم و میخوام زندگیم در کجای عالم هستی قرار بگیره و چه نقشی داشته باشم توی زندگی. میدونستم که چی میخوام و چی نمیخوام و از دوگانگی‌های همیشگی که گریبانم رو میگیره خبری نبود. بعدتر از اومدنم، یه روز با من حرف زد و من دوباره دچار تردید شدم. انگاه که کسی بیاد و یه سطل آب گل‌آلود روی پنجره ذهنت بپاشه تو طبقه بیستم آپارتمانت -جایی که دستت نرسه که تمیزش کنی. این آب گل‌آلود حتی اگه خیلی هم گل‌آلود نباشه باز هم اون پنجره تمیز خوشبختی تو رو کدر و زشت میکنه. حتی اگر هنوز اون منظره قشنگ جلو روت باشه وقتی از پنجره تیره و کدر شده بهش نگاه میکنی، فکر میکنی چقدر دلگیر و مرده است. رنگ قهوه‌ای خاک شفافی رویات رو کدر میکنه. باز هم ساعت‌ها میشینی به وزن کردن، سبک و سنگین کردن، فکر کردن به یک موضوع هزار بار فکر کرده شده. اینه که دوباره معلق شدم روی هوا. هرچند که سعی میکنم تعلیقم بی‌صدا، بی‌انعکاس و نامحسوس باشه اما بازهم این فکر از درون میجودم. میخوام فراموشش کنم اما هربارکه به رویام نگاه میکنم لکه‌های قهوه‌ای یادم میارن که شاید رویات یه سرابه، شاید که خیال خوشبخیت یه فریبه، شاید ذهن شفافته یه حقه است. دلم میخواد که طناب به خودم ببندم و پنجره‌ی رویام رو تمیز کنم. آدم توی ذهنم میخنده و میگه:‌ هی، فکر میکنی حتی اگه تمیزش کنی اینطوریه که این پنجره هیچوقت تیره نبوده؟‌ یا هیچوقت تیره نخواهد شد؟! نمیخوام به سوالش فکر کنم. دلم میخواد تمیزش کنم. هیچ‌کس یه طناب بلند سراغ نداره؟!


 
comment نظرات ()