از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸
 

١- هوس مبهم در یکی از وبلاگهای سابقش یا اسبقش یا سابق‌تر از اسبقش نوشته بود که وبلاگ‌نویسی مثل ظرف شستن می‌مونه: بعضی‌ها مرتب هستن و هر شب ظرفهاشون رو میشورن و بعضی‌ها تکلیفشون با ظرف شستن مشخص نیست (اصل مطلبش در دسترس نیست که من اینجا لینکش کنم یا حداقل چک کنم که درست برداشت کردم). این وبلاگ من هم الان مثل یه تل از ظرفهای نشسته میمونه. مدتهاست که به‌روز نشده، حتی آخرین پستش بیشتر به یه گربه‌شور کردن شبیهه تا ظرف شستن واقعی. اینطوریه که من نشستم و به انبوه ظرفهای نشسته نگاه میکنم که نمی‌دونم باهاشون چیکار کنم.

٢- در بیرون زندگی جریان داره. المپیک زمستانی شروع شده. همه جا پر شده از دستکشهای قرمز با برگ میپل در وسط و Go Canada. دیروز افتتاحیه مراسمی بود که برای برگزاریش برف روی کوهها رو جابجا کردن (به این دلیل واضح که امسال هوای ونکوور خیلی بهاریه و برف زیادی روی کوهها ننشسته). خیلی‌ها بر این عقیده‌اند که هزینه‌ای که صرف برگزاری این المپیک شده تا مدتها شهر ونکوور رو در قرض باقی خواهد گذاشت خیلی مخالف برگزاری این مراسم بودند و من هرچند نمیتونم منکر این حقیقت بشم اما همچنان بر این عقیده‌ام که برای خلق کردن چیزهای بزرگ لازمه که سختی هم کشید. مسلماً خلق یه اثر به جا موندنی (حالا چه مراسم افتتاحیه باشه، چه ساختن یه بنای قشنگ) آسون نیست. هزینه داره، هزاران نفر باید کار کنن اما در عوض میشه چیزی خلق کرد که رویا رو به روی زمین بیاره، زیبایی خلق کنه و اثری به جا بذاره. مراسم افتتاحیه دیروز هم هرچند کامل نبود اما قشنگ و قابل قبول بود.

٣- این روزها مدام سعی کردم در "بیرون" زندگی کنم. زندگی در "بیرون" لایف استایل جدید منه. سعی میکنم که خودم رو در حد امکان مشغول نگه دارم. بیشتر کار میکنم و سعی میکنم که کمتر بذارم احساسات درونیم نوع کارم رو تعیین کنه. البته نبرد آسونی نیست. چند وقتیه که به نحو رقت انگیزی همه چیز برام کسل‌کننده شده. دقیقاً وسط یه مهمونی بزرگ احساس میکنم که چقدر همه چیز بی‌معنی، حوصله‌ سربر و خفقان آوره. احساس میکنم که جایی باید باشم که نیستم. حتی وسط یه بحث خوب با یه دوست، ناگهان گم میشم در هیچ. انگار یک دفعه یکی میاد و دگمه خاموشم رو میزنه. نه ببخشید دگمه خاموش که نه. دگمه: هی از اینجا باید بری. بدبختی اینجاست که نمیدونم که کجا باید برم. اما مجبورم (میفهمی؟ مبجورم!!)

۴- فردا - نه ببخشید- امروز ولنتاینه. روزی که خیلی دوستش ندارم چون به نظرم خیلی لوس میاد. اما امیدوارم که به هر کس که این روز به نظرش لوس نمیاد خیلی خوش بگذره و یه روز پر از بوسه‌های طولانی، شکلاتهای خوشمزه و بغلهای گرم و خوشبو، قدم زدن دو نفره و  هر چیز خوب پیش رو داشته باشه.

 


 
comment نظرات ()