از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٤
 

امروز پرم از گفتن. امروز هزار هزار حرف برات دارم، هزار هزارتا قصه هزار هزار تا گلايه. هزار هزار تا خنده. هزار هزار تا از چيزهايی که بايد برات تعريف ميکردم و نکردم، هزار هزار تا از قصه هايی که بايد ميشنيدی و نشنيدی.

تا صبح بيداريم. چون من پرم از گفتنِ تو،‌ از شنيدنِ تو. چون من پرم از تو و بايد اين قصه هزار ساله رو ببارم.

تا صبح بيداريم تنيده در صدای سکوت، مبهوت قصه های هم، مبهوت ثانيه هايی که ميگذرن با شتاب، مبهوت روزهايی که از دست داديم، شيفته قصه هايی که نداشتيم و آرزوی داشتنشون رو داشتيم.

تا صبح بيداريم به ياد خوابهايی که نديديم، به ياد روزهای دلتنگيمون وقتی که آفتاب بالا ميومد و نور بالا نمی اومد.

امروز هزار تا حرف دارم. هزار تا حرف تلخ دارم، هزار تا حرف و ريز و درشت از راههايی که تنها طی شدن و ميشد با تو طی بشن. از شبای سخت، روزهای سرد، از تلاشهای پشت هم برای فراموش کردن و فراموش شدن.

امروز بخاطر همه روزايی که عاشقت نبودم ازت گله دارم. بخاطر همه روزهايی که گذاشتی فراموش بشی ازت گله دارم.

امروز هزار هزار قصه خوب برات دارم. در نبودت خيلی چيزا اتفاق افتاده که خواسته ام برات تعريف کنم. ياد گرفتم که پرواز کنم. ياد گرفته ام که خيال کنم. ياد گرفته ام که تو رو به ياد بيارم، بدون چشم،‌بدون لب، ياد گرفته ام بدون به ياد داشتنت زندگی کنم.

امروز...

نه، امروز نه. شايد يه روز ديگه همه چيزو برات تعريف کردم.........


 
comment نظرات ()