از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸
 

دلم برای تو خیلی تنگ شده. این خیلی یعنی خیلی زیاد. از آن زیادهایی که نمیشود کلمه‌شان کرد. یک حجم تنهایی بی‌نهایت تصور کن که من را مثل ذره توی خودش حل کند. اصلاً فکر کن همه این هوای روی زمین بشود یه لایه ضخیم مه، سنگینی کند روی وجودم. راه میروم و دلتنگ تو هستم. میخندم و دلتنگ تو هستم. چای میخورم و دلم هنوز برایت تنگ است. وسط لباس پرو کردن توی فروشگاه، یا حرف زدن با همکارم سر کار؛ هر لحظه‌ای که فکرش را بکنی و یا نکنی دلتنگ هستم:‌ خیلی زیاد و از آن زیادهایی که کلمه نمی‌شوند.

بعد به این فکر میکنم که قلب من از کجا تو را پیدا میکند بدون شکل، بدون بودن، همینطور گم شده در یک جایی روی این کره زمین. به این فکر میکنم که از کجا می‌سازمت و میتوانم ندیده، نشناخته، حس نکرده و حس نشده دلتنگت باشم. تو هیچ‌کس نیستی، نه آدمهای امروزم هستی، نه آدمهای دیروزم. اما دلتنگت میشوم و از این دلتنگی برای تصویری کمرنگ در مه گاهی تا مرز دق‌کردگی هم پیش میروم. خنده‌ات نگیرد. گاهی اشک امانم را میبرد آنقدر که دلتنگت میشوم و آنقدر که نیستی. فکر میکنم می‌شود مثل کنعان کور شوم و تو آیا پیراهن یوسفم میفرستی؟! گاهی دلم میخواهد شکلت را بسازم. گاهی شکلت میشود مثل آدمها گذشته و حالم. اما آنچه می‌سازم فقط شکل است و من دلتنگ تو هستم که آن شکلی نیستی...

به این فکر میکنم که تو شاید خدا باشی. و خنده‌ام میگیرد.

فکر کن که یک دختری نشسته باشد توی ماشین. باران باشد و صدای یکنواخت برف‌پاک‌کن. و چراغ قرمز باشد و دخترک ناگهان دلش برای تو تنگ بشود و بزند زیر گریه و تو هیچ نباشی (نبودن نه به معنی غایب بود یک وجود مستقل یعنی که حتی هستی نیافته باشی). و بعد فکر کند که تو شاید همان خدایی هستی که میگویند و بعد بخندد از تصور دخترکی که دلش برای خدا تنگ میشود! 


 
comment نظرات ()