از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ دی ۱۳۸۸
 

Sunshine coast هستیم. یک جمع ١٢ نفری -  ۵ زوج و ٢ مجرد که همه تقریباً همسن هستیم. خیلی لذت‌بخشه که یک سری دوست داشته باشی که بتونی در کنارشون بخندی و برقصی. نزدیک ظهر، بعد از ناهار که چای دم‌کرده بودیم و نشسته بودیم دور شومینه، یک لحظه حس کردم موج خوشبختی رو که توی هوا چرخ میخورد و روی صورت هر کدوم از دوستها بوسه میزد. خنده‌ای که روی لبهای تینا بود یا صدای صحبت یواش دو تا از بچه‌ها درباره نقاشی روی دیوار، یا آتوسا که سرش رو یله داده بود رو شونه آلبرت و چشماش بسته میشد.

الان روز دومی هست که اینجاییم. پارگراف قبل نوشته دیروز بود که نصفه و نیمه موند. امروز هم مثل دیروز هوا کمی مه گرفته است ولی گرمای خونه و خوشی غیرقابل انکار توی قلبمه. توی این مدت کلی رقصیدیم و چرخیدیم و اونقدر خندیدیم که حد نداره. دیشب تو تاریکی و مه از پله‌های همسایه یواشکی رفتیم پایین رفتیم تا کنار اقیانوس و روی سنگها آتیش روشن کردیم. دو-سه ساعتی توی تاریکی و مه غرق شده نشسته بودیم  روبروی سرخی آتیش و در سکوت صدای چرق چروق آتیش رو گوش میکردیم. بعد کلی قارچ زدیم سر چوب و خوردیم. ساعت ١٢ شب برگشتیم خونه و باز هم نشستیم به حرف زدن. باز هم خنده و مرور کردن لحظه‌های مستی.

امروز برای صبحانه حلیم داشتیم و بربری تازه و داغ که بابکه پخته بود. بعد هم یک پیاده‌روی در مه. حالا هم همه نشستیم و بعد از یه ناهار خوشمزه (سبزی پلو با ماهی) نشستیم  چای ریختیم و میخواهیم با هم فیلم نگاه کنیم. بقیه گزارش رو در بیست و چهار ساعت آینده پست میکنم...


 
comment نظرات ()