از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸
 

راستش رو بخواین به بعضی از دوستهام حسودیم میشه. به دوستهایی که در سرزمینهایی متفاوت از سرزمین من به دنیا اومدن. سرزمینهایی با مشکلات عادی. دوستهایی که بچگی عادی داشتند، جوونی عادی داشتند و امروزشون هم عادیه. من -خیلی از ما ایرانیها- هیچ چیزمون عادی نبوده. بزرگ شدیم در جنگ و انقلاب و تحریم و بکن و نکنهای اسلامی. سرشار از احساس گناه بخاطر موهامون، بخاطر بزرگ شدنمون و دختر بودنمون و عاشق شدنمون و اصلاً نفس کشیدنمون. خنده هامون همیشه با شماتت نگاه شده. موهامون تو خیابون قیچی شده و پیاده رویمون زهرمارمون شده از تذکرهای ارشادی برادران و خواهران اسلامی. این هم امروزهای ماست. به یک سرزمین آزاد هم که مهاجرت میکنیم باز هم هزار درد هست و دوا نیست. درد سرزمینی که دوستش داشتیم و داریم. درد خانواده هامون، دوستهامون و هموطنانمون. هرشب خبر میخونیم و گریه میکنیم و بعد تمام شب کابوس میبینیم. اینه که حسودیم میشه وقتی همکارم هیچ نمیفهمه از این نگرانیهای کوچیک و بزرگ من. حسودیم میشه که دوستم هیچوقت خواب اعدام، خواب کتک و شکنجه رو نمیبینه. حسودیم میشه که جوونی کرده زیاد. احساس متفاوت بودن دردناکی میکنم وقتی خاطره های بچگی همکارم در کمپینگ گذشته و خاطرات بچگی من در آژیر قرمز. وقتی که حرفش میشه، گاهی سریع حرف رو عوض میکنم. گاهی هم انگار که خجالت زده باشم از بچگیهای با آژیر قرمز توضیح میدم: نه اونقدرها هم بد نبود. ما هم بچگی خوبی داشتیم. وقتی تو اون شرایط باشی و هیچ چیز جز اون شرایط ندیده باشی؛ زندگی اونقدرها هم که فکر میکنی بد نیست. و یادم میفته بچگی ما زیرزمین خونه خاله بود در اوج بمبارانها. که همه جمع بودیم و موقع خواب با بالش و متکا جنگ میکردیم و خوش میگذشت. بچگی بود دیگه. بچگی هم همینهاست دیگه. شاخ و دم که نداره. بعد هم قراره که مثلاً اینجا راحت باشیم. اما نمیدونم کسی میدونه که یه مهاجر همیشه در حس حسرت و گناه دست و پا میزنه؟! گناه بخاطر ترک مادر و پدرت، گناه بخاطر ترک کشورت، گناه بخاطر آدمهایی که این روزها شکنجه میشن و کتک میخورن و میسوزن و میسازن. حسرت برای جمعهایی که نیستی، برای ندیدن بزرگ شدن بچه های فامیل؛ عروسی دخترخاله ها. برای عصرهای نون بربری و هندونه. نه اینکه بخوام گلایه کنم. مهاجرت به هرحال انتخابه و اگر من اینجایی هستم که هستم حتماً منافعش بیشتر از مضراتشه وگرنه برمیگشتم. اما به همین سادگی هم نیست. من اینجا اخبار ایران رو میخونم که سیاه و تاریکه و شبها کابوس میبینم و گاهی وقتها آرزو میکنم که کاش ایرانی نبودم.  آره به همین سادگی هم نیست.


 
comment نظرات ()