از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸
 

شب-داخلی- من و همسر

بلند میشم که برم مسواک بزنم. جلوی در اتاق همسر رو میبینم که از اتاق میاد بیرون. همسر بغلم میکنه.

همسر:‌ از این زندگی بیزارم

من:‌ من هم از این زندگی بیزارم.

همسر:‌ نمیدونم برای چی زنده هستم.

من:‌ من هم نمیدونم برای چی زنده هستم.

همسر:‌ آخ آخ پشتم میخاره. پشتم رو بخارون.

دستم که دور گردن همسر حلقه شده رو میبرم پایینتر و شروع به خاروندن پشتش میکنم.

من:‌ ببین تو علت برای زنده موندن داری‌:‌ پشتت داره میخاره.

همسر:‌ ببین تو هم علت برای زنده موندن داری:‌ که پشت من رو بخارونی.


 
comment نظرات ()