از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸
 

از سرکار که برمیگردیم آقای همسر میخواد آنتی‌ویروس بخره. من میمونم توی ماشین. قوزک پام از کوهنوردی روز یکشنبه ورم کرده و ترجیح میدم که راه نرم. در حالیکه موزیک گوش میدم چشمم به در فروشگاهه و حوصله‌ام سررفته. یه آقایی از در فروشگاه میاد بیرون و میره طرف ماشینش. یه لحظه نگام ازش دور میشه و دوباره توجهم بهش جلب میشه که داره با در ماشینش ور میره و انگار نمیتونه بازش کنه. بعد کمی عقب میره و بعد دوباره سعی میکنه و ناگهان چشمش به ماشین پشتی میفته که دقیقاً شکل ماشین خودشه. یعنی در واقع ماشین خودشه. دوباره نگاهی به ماشینها میکنه و بالاخره میره و میتونه در ماشین عقبی رو باز کنه. من هم دهنم به خنده بازه. مرده هم موبایلش رو در میاره و عکس میندازه از ماشینها و البته از خنگولیت خودش.نمیدونم. اینجور اشتباهها، اشتباه‌هاییه آدم میتونه بهشون بخنده.

چند روز قبل رفتیم فیلم My Sister's Keeper   رو نگاه کردیم. اینکه گریه‌دار بود خیلی زیاد و کلی اشکمون رو در‌آورد که به کنار، اما روزها فکرم رو به خودش مشغول کرده بود. اینکه اگر جای اون پدر و مادر بودم آیا بچه‌ای رو به دنیا می‌آوردم که کمک بچه مریضم بشه؟‌ که بتونم و توقع داشته باشم ازش که قسمتهایی از بدنش رو به خواهرش هدیه کنه؟‌ نمیدونم. قضاوت کردن تا وقتی که دچار نباشی کار آسونیه. محکوم کردن و تبرئه کردن هم. تا وقتی که آدم جای فرد دیگه‌ای نباشه نمیتونه حکم صادر کنه که چی درست هست و چی درست نیست. گاهی فکر میکنم که حتی در شرایط مشابه هم نمیشه فکر کرد که چی درست هست و چی درست نیست. آدمها با هم فرق میکنن. اگر کسی در شرایطی رفتار ایکس رو نشون میده ممکنه فرد دیگه‌ای رفتار ایگرگ رو نشون بده. چون گذشته آدمها،‌ ژنها و تربیتشون فرق میکنه. نمیدونم با این حساب اخلاق یه چیزی میشه مثل زرشک.

بعد اما ما قضاوت میکنیم. درباره دیگران، درباره خودمون. درباره خود میشه قضاوت کرد؟‌ مقایسه خود با آنچه میخواستی/میخواهی باشی و یا میخواستند/میخواهند باشی؟

این فکرهای احمقانه کی تموم میشه آخه. بهتره برم کار کنم.........


 
comment نظرات ()