از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸
 

دیروز عصر همسر رو گذاشتم فرودگاه و رفتم پیش دوستانم برای شام و به خونه برنگشتم تا حدود یک ساعت قبل. حدود سی‌وچهار ساعتی هست که خونه نبودم. در این مدت شام با دوستان رفتیم بیرون، بعد یک پیاده‌روی کوتاه در انگلیش بِی، بعد خنده و شوخی خونه دوستمون،‌ بعد قرار شد که من شب بخوابم اونجا تا فردا با هم بریم کیتزیلانو برای شنا، بعد صبح رفتیم خرید و بعد ناهار خوردیم و بعد رفتیم شنا و بعد رفتیم یه جای اسکاشیا برای والیبال ساحلی و بعد عوض والیبال اول ما دخترها رفتیم پیاده‌روی و بعد مدام هله هوله خوردیم و بعد باربکیو برای شام درست کردیم و بعد من با پسرها روی چمن فوتبال بازی کردم و بعد قرار شد بریم کافی بخوریم ولی در نهایت به خونه دوستم برگشتیم و اونجا کیک و قهوه خوردیم  و بعد هم بالاخره من بعد از چهل دقیقه رانندگی رسیدم خونه.

در این یک ساعت با همسر که دیگه رسیده ایران تلفنی صحبت کردم، حموم کردم، کرم به سر و تن مالیدم، نخ دندون کشیدم،‌ مسواک زدم، موهام رو خشک کردم،‌عطر زدم و بالاخره الان در سکوت تونستم بشینم و بنویسم.

وقتهایی که تنها هستم رو یه جورایی دوست دارم. سکوت یه جورایی سنگین و کشدار سایه میندازه روی قلب آدم. بعد یه احساس ترس و در عین حال اطمینان تمام تنم رو فرا میگیره. یه جریانی از اینکه خودت هستی و خودت و کارهایی که باید انجامشون بدی و چیزهایی که باید مواظبشون باشی و ثانیه‌هایی که در سکوت خونه میتونی گذشتشون رو بشنوی توی تنم چرخ میزنه. معمولا چراغهای کمتری روشن میکنم و تلویزیون هم روشن نمیکنم. اگر بخوام صدایی باشه‌ وقتهایی که تنها هستم رادیو گوش میکنم .

از سکوت که بگذریم من الان ‌آنچنان خسته و خواب‌آلود هستم که حد نداره فقط همه این داستان رو تعریف کردم که بگم بعد از سی‌وچند ساعت فعالیت،‌ خوش گذرانی و بودن با دوستهایی که دوستشون داری -هر چقدر هم خوش گذشته باشه- برگشتن به خونه لذت بخشه!

 

 


 
comment نظرات ()