از کيميای مهر تو

 
يه ساعت از وقت تو
نویسنده : - ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٤
 

اين يه گله است. برای تويی که نميتونی بخونی يا ببينی اينهمه دلتنگی منو يا اصلاْ برات اهميت نداره. امروز ازت به اندازه ای دلگيرم که بايد سعی کنم که لبخندم رو زنده نگه دارم. تا کسی نفهمه تا حتی خودت نتونی بفهمی تا چه حد ميتونی و من تاثير بذارييا با رفتارت احساساتمو جريحه دار کنی. ولی چه اهميتی داره.؟ برای تو چه اهميتی داره. ميدونم سرت شلوغه. اونقدر که نميتونی بهم اهميت بدی. باشه باشه. مهم نيست. من بازم بهت لبخند ميزنم. بازم ۸:۳۰ بهت اس ام اس ميزنم. وبازم اهميت نميدم اگه جواب منو ندی. بازم اهميت نميدم. ولی خوب ديگه بهت زنگ نميزنم. آخه نميخوام مزاحمت باشم. وقتی که اينقدر سرت شلوغه که ميتونی منو فراموش کنی. ميتونی منو اينقدر راحت فراموش کنی. بخوای ميتونی اون پيامها رو هم نديده بگيری. خوبی اس ام اس اينه. ميشه نديده اش بگيری. ميشه نديديه اش بگيری.

وقتی وارد زندگيم شدی که بهت احتياجی نداشتم. اومدی دنيا ساده و روان منو متلاطم کردی و من نه گله ای دارم نه گله ای و نه گله ای. شايد چيزايی ياد گرفتم که لازم بود بدونم. نخواسته بودم بيای. خواسته بودم بری. خواسته بودم دنيام بدون تو باشه ولی تو مونده بودی. تا حالا و من يه ساعت وقتی بودم که هر آدمی تو دنيا داره و به خودش فقط و فقط به خودش ربط داره که چطور ميگذرونه. و حالا خيلی ساده اس. من از تو نميخوام اگه خودت نخوای اون يه ساعتو به من اختصاص بدی. من هم . من هم بی هيچ دليلی فقط ميخوام ادامه بدم. ميخوام اس ام اس ۸:۳۰ رو بفرستم. ميخوام بهت فکر کنم. ميخوام گذشته رو بازسازی کنم. ميخوام نوشته هاتو بخونم. هر چند که ديگه کمی دروغ به نظر ميان و ميخوام بهت فکر کنم. و فکر کنم و فکر کنم.

آها ميدونم که بر ميگردی. ميدونم که بر ميگردی. ولی منتظر نباش منو اينجا ببيني. من از اينجا رفتم.


 
comment نظرات ()