از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧
 

هنوز سرکار جدیدم نرفته‌ام. مدیرم میخواهد یک‌ماه دیگر (تا اواخر آوریل) مرا ماندگار کند. مدیر جدیدم هم میخواهد من حداکثر دوهفته دیگر شروع به کار کنم. این وسط من مانده‌ام و یک دنیا هیجان از ناشناخته‌ای که انتظارم را میکشد و یک تعلیق.  هرچند که باید کارها را جمع و جور بکنم، گزارش بنویسم و به کارمند جایگزین هم آموزش بدهم، دست و دلم اما کمتر به کار میرود. یک حسی مثل وقتهایی که می‌دانی دیگر رفتنی هستی....

عمه مرد. یعنی یک ماهی میشود که رفته است و به من نگفته‌اند. شنبه فهمیدم. امروز با بابا که حرف زدم نمیدانستم که باید تسلیت بگویم یا نگویم. نگفتم. بعد یک ماه زخم دلش را تازه میکردم که چه بشود. من هنوز زنگ صدای خنده‌های عمه توی گوشم هست. میگفتم خواهرت رفت تسلیت میگویم که چه بشود؟!

این چند روز هوای اینجا عجیب و غریب بود. دیروز آفتابی و قشنگ بود. رفتم پیاده‌روی. همه مردم بیرون بودند به بازی و سرگرمی. برگشتم خانه،‌ پنجر‌ه‌ها را باز کردم که بوی بهار بیاید توی خانه. رفتم دوش بگیرم. از حمام که بیرون آمدم برف میبارید و آسمان تیره و تار بود. صبح هم برف بارید و فردا قرار است آفتابی باشد و البته بسیار سرد.

امسال خانه تکانی نکردم. فروهر درگذشتگان حتماً‌ درک میکنند که خانه تکانی حوصله میخواهد و البته از مرخصی برای خانه‌تکانی دقیقه نود هم امسال خبری نیست. فکر میکنم بزرگواری کنند و شلوغی خانه را ندیده بگیرند.

همکارم دارد دیوان شمس میخواند و البته به قول خودش "رومی". لذت میبرد و البته عقیده دارد که شعرها غمگینش میکند. به او میگویم پشت این غم، سرزمینی هست که اگر پیدایش کنی به شادی میرسی. البته به این قشنگی نمیتوانم بگویم به انگلیسی میگویم اما میفهمد.

گاهی از فکر اینکه مامان و بابا تنها مانده‌اند و ما بچه‌ها هر کداممان رفته‌ایم به راه خودمان دلم میگیرد. به خودم میگویم زندگی همین است دیگر. بزرگ که می‌شویم هرکس راه خودش را میرود. میدانم پدر و مادرهای خوشبختی هستند که بچه‌هایشان همیشه کنارشان میمانند. مامان که دکترش را تنها میرود یا بابا که تنها پیاده‌روی میرود دلم میگیرد. خوب است که دخترخاله‌ها هوای مامان را دارند و میدانم که همه‌شان دلتنگی‌های مامان را پشت سکوتشان با من قایم میکنند. زندگی است دیگر. چکارش میشود کرد؟

زندگی البته خوب است، گاهی هم بد می‌شود که زندگی است دیگر چکارش میشود کرد؟! اینقدر هست که نفسی میکشیم. گاهی میخندیم. گاهی هیجان‌‌انگیز است گاهی یکنواخت. اینقدر هست که میتوانیم که عشق بورزیم،‌ زندگی کنیم و لبخند بزنیم و همینقدر هم خوب است.

ای کسی که حواست به من هست، من هم حواسم به تو هست. میدانی که؟!

 


 
comment نظرات ()