از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧
 

تولد خاله‌ دوشنبه این هفته است. از هفته قبل برنامه ریختم که یه جوری سورپرایزش کنم. مرحله اول - تعیین محل:‌بعد از بحث و بررسی با همسر از خونه به رستوران و از رستوران به اینور یا اونور بالاخره با توجه به تعداد مهمونهای احتمالی تصمیم گرفتیم که در یه رستوران قرار بگذرایم و از اونجایی که رستوران پرسپولیس در نورث ونکوور دوباره مشغول به کار شده و جمعه‌ و شنبه شب‌ها برنامه موسیقی زنده داره و رقص فکر کردیم بد نیست که اونجا رو امتحان کنیم. مرحله دو:‌ ارسال ای-میل به همه دوستان خاله، پیشنهاد دور هم جمع شدن و اعلام محل و تاریخ و ساعت و البته علت گردهمآیی. مرحله سه:‌ تغییر تاریخ از جمعه به شنبه بنا به پیشنهاد اکثریت مرحله چهار: تماس با خاله، در این مرحله گفتگوی این چنینی رو شاهد هستیم. من:‌ شما برای شنبه برنامه دارین؟ خاله:‌نه، چطور مگه؟! من: من یه جایزه بردم شام  برای خودم و دو نفر همراه در رستوران پرسپولیس. خاله:‌ شنبه چه روزیه؟‌من:‌چهارده فوریه. خاله:‌ ولنتاینه؟! من: آره. برنامه دارین؟ خاله:‌ نه برنامه که ندارم ولی من دیگه واسه چی بیام. تو و رضا دوتایی برین. من:‌ نه، آخه من شام واسه سه نفر برنده شدم. خاله:‌ نه. مگه ولنتاین نیست. شما یه شام دونفره با هم برین. من: نه ما بدون شما نمیریم. خاله:‌....، من: ....خاله: ... من: ..... خلاصه از ما اصرار و از خاله انکار که ولنتاینه و شما باید دونفره برین شام بیرون. حالا هرچقدر قسم و آیه که ما اصلاً ولنتاین رو نمیدونیم با کدوم واو مینوسین و جشن نمیگیریم و .. بماند. در این مرحله وضع من (دور از جون!!!) کاملاً خر در گل شده بود. خلاصه که آخرش تهدید و تطمیع که بدون خاله نمیشه و باید بیاد و ... بله رو گرفتم و نفس راحت کشیدم. مرحله پنج: فرستادن تاییدیه به همه دوستان، رزرو رستوران برای دوازده نفر، تماس مجدد با رستوران که یه بچه همراه داریم و آماده کردن صندلی پایه بلند. مرحله شش-شنبه صبح (نمای داخلی، من با خودم): کاش رستوران ایرانی رزرو نمیکردیم، سرویسشون همیشه خرابه. عجب کاری کردم. من اصلاً اهل هماهنگی و این حرفها نیستم، اگه خراب بشه چی؟! و.... مرحله هفت: زنگ زدن به چند رستوران غیر ایرانی و البته پربودن هم رستورانها به مناسبت ولنتاین. مرحله هشت: رفتن دنبال خاله، رسیدن به رستوران ایرانی، حسابی سورپرایز شدن خاله با دیدن دوستان و البته کمی غرغر به من که اینکارا چیه و ...مرحله نه: سرویس بد رستوران که تقریباً باعث شد که ما بعد از خوردن شام فرار کنیم و به خونه آقای کاف پناهنده بشیم. مرحله ده- زندگی شیرین میشود: آرامش پیدا کردن، خوردن کیک و چای و حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن تا ساعت 2 صبح.

نظر نویسی درباره رستوران پرسپولیس: کیفیت غذای رستوران به نظر من خیلی خوب بود اما ضعف مدیریتی که همیشه خودنمایی میکنه هنوز وجود داشت. نشون به اون نشون که یکی از دوستان بعنوان پیش غذا کشک بادمجون سفارش داد و دست آخر وقتی داشتیم رستوران رو ترک میکردیم بسته بندیش رو تحویل گرفت. شراب چند تا از دوستها تا آخرین لحظه سرو نشد. مدیریت رستوران حداقل سه بار توسط ما و میز کناریمون (تا اونجا که میدیدیم) شکایت دریافت کرد و البته هیچ فایده ای نداشت. حقیقت اینه که یکی از دلایل انتخاب رستوران ایرانی از طرف من این بود که فکر میکنم ما واقعا لازمه از تجارت هموطنانمون در اینجا حمایت کنیم و به رونق کارشون کمک کنیم اما متاسفانه نوع برخورد و سرویس دهی در قبال هزینه ای که آدم میکنه واقعاً پایینه و همین باعث دلزدگی میشه. من از غذا و دکوراسیون پرسپولیس خوشم اومد اما شاید یه غذای وسط هفته بدون موزیک (فوق العاده موزیکشون بلند بود) تجربه دلچسب تری رو به آدم ارایه بده. دست آخر اگه گذر یکی از مسوولین این رستوران به اینجا بیفته لازمه یادآوری کنم که این رستوران در بازاری در حال رقابته که خدمت به مشتریها حرف اول رو میزنه و رستورانهای غربی دراینباره خیلی خوب هستن (پیشخدمتها مدام به آدم سر میزنن و خوش اخلاق و خوب هستن) بنابراین اگه میخوان سرپا بمونن باید خودشون رو به این استاندارد نزدیک کنن وگرنه آینده چندان روشنی براشون قابل تصور نیست.


 
comment نظرات ()