از کيميای مهر تو

 
 
نویسنده : - ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧
 

نصف روز مرخصی گرفتم و اومدم خونه. تصمیم گرفتم به احساس گناهی که مدام سرزنشم میکنه بخاطر ترک کردن کار غلبه کنم و از روزم لذت ببرم. الان یه بسته نودلز خوردم (ناهارم رو جا گذاشتم سرکار) و نشستم زیر آفتاب. صدای تیک تیک ساعت هست و من هستم و صدای کیبورد. حس عجیبی دارم. دلم میخواد سکوت کنم. دلم میخواد ساعتهای متوالی بدون یک کلمه حرف بگذرونم و فقط در سکوت آرامش‌گونه‌ای با تانی و تامل همه کارهای روزمره زندگی رو انجام بدم. دلم میخواد طوری کار کنم که انگار ابدیت در من هست و هیچ عجله‌ای برای رسیدن به هیچ‌چیزی نیست و من میتونم با آرامش و رضایت ساعتها خونه تمیز کنم یا ظرف بشورم یا کتاب بخونم یا کار کنم یا بنویسم یا گلها رو آب بدم یا ورزش کنم یا بخوابم یا بیدار شم. راستش به ذهنم رسید چی میخوام:‌میخوام یه لاک‌پشت درونم لونه کنه. لاک‌پشتی که با آرامش و بی‌وقفه به سوی آب حرکت کنه و خودش رو به جریان پرقدرتش بسپاره...


 
comment نظرات ()