از کيميای مهر تو

 
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم...
نویسنده : - ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧
 

یک دفتر برنامه‌ریزی درست میکنم. با خودکار آبی فاصله‌ها را تعیین می‌کنم و خط‌کشی می‌کنم. ستونهای افقی ایام هفته را مینویسم و ستونهای عمودی ساعتها را. فعالیتها را تقسیم‌بندی میکنم:‌ کتاب‌خوانی،‌ وبلاگ،‌ ورزش، فیلم دیدن،‌ آشپزی،‌ تمیزکردن خونه، وقتهایی که باید به خودم برسم، ساعتهای کاری،‌خواندن زبان و مطالعه کاری و شاید هفته‌ای یکبار نقاشی (اگر جرات کنم که دوباره قلمو دستم بگیرم). تاریخ هفته پیشِ رو را بالای صفحه می‌نویسم. فکر میکنم، کارهایی را پاک می‌کنم یا جابجا می‌کنم. کنار هر هفته یک صفحه خالی میگذارم که برداشتهای هفتگی رابنویسم: جاهایی که احتیاج به اصلاح دارند یا شاید تشویقی در گوشه یکی از روزهای هفته.

به دفترم نگاه میکنم. این دفتر ساکت سفید خط‌کشی شده من را می‌ترساند. می‌ترسم از اینکه این برنامه‌ها هم مثل خیلی از برنامه‌هایی که در طول زندگی نوشتم اجرا نشوند. می‌ترسم روی کاغذ معلق بمانند و گرد تنبلی و خجالت رویشان بنیشیند. به دفترم نگاه میکنم. میترسم که بشود یک مدرک زنده از ناتوانی. من روزهای زیادی از زندگیم را کشته‌ام: تنبل بودم و بی‌انگیزه. هنوز هستم اما باز هم دفترم را برمی‌دارم و صفحه‌ها را خط‌کشی می‌کنم:‌ فکر میکنم یکی از این دفعات فرق خواهد کرد. یکی از این دفترهای برنامه‌ریزی را دوست خواهم داشت. یکی از این دفترها پرخواهد شد از هدفهایی که به تحقق پیوستند. من میترسم از خودم،‌ به توانایی‌هایم شک دارم،اما هنوز هم به خودم امیدوارم. هنوز هم زنده‌ام و نفس میکشم و برنامه می‌ریزم برای روزهای هفته‌ام. فکر میکنم میتوانم به خودم یکبار دیگر فرصت بدهم برای بهتر شدن، برای مفید بودن، برای شادمانگی یک جسم و ذهن فعال. من به خودم شک دارم اما فکر میکنم هنوز هم میتوانم به خودم فرصت بدهم برای یکبار دیگر تلاش کردن، نه یکبار دیگر، صدبار دیگر،‌ و نه شاید صد بار دیگر، فکر میکنم به تعداد روزهایی که زنده‌ هستم میتوانم به خودم فرصت بدهم برای تلاش کردن....


 
comment نظرات ()