از کيميای مهر تو

 
روزمره‌نویسی
نویسنده : - ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٧
 

١- فکر میکنم بنویسم یا نه؟! تلویزیون پاتیناژ پخش میکنه که نگاه کردنش لذت بخشه اما بیست دقیقه‌ای هست که برنامه شروع شده و من هیچ نگاه نکردم. مشغول مرتب کردن ابروهام بودم که تا حدی تابه‌تا شدن و هرکاری میکنم قرینه نمیشن. این روزها علاقه‌ام به نظافت رو از دست دادم. منی که اگر میداشتن بیست‌وچهار ساعته حموم بودم الان هر دو،‌ سه روز یه بار دوش میگیرم. بدتر از همه اینه که حوصله سوهان کشیدن به ناخن‌هام رو هم ندارم و مدام از ته کوتاهشون میکنم. مثل دخترمدرسه‌ای‌ها! امروز سر کار روی ناخنهای دست چپم با خودکار نقاشی کشیدم. یه پدر،‌ یه مادر،‌ یه پسر بچه پنج-شیش ساله و یه دختر ده ساله. هر چند که حواسم نبود و دستم کشیده شد و کمی شکلهاشون به هم ریخت اما خیلی بامزه بودن. تا میومدم کار کنم شروع میکردن به حرف زدن و حواس من رو پرت میکردن. دختر و پسر گوشه هال با پشتی‌های مبل یه خونه درست کرده بودند و داشتن رابینسون کروزئه بازی میکردن. مادر هم شده بود دزد دریایی و قرار بود به جزیره حمله کنه. پدر داشت شام میپخت و گاهگداری صدای طوفان درمیاورد. خلاصه که اینقدر سروصدا کردن که مجبور شدم برم دستم رو بشورم.  

٢- هفته قبل یه پوزیشن توی شرکت ما در بخش مارکتینگ ایجاد شد. کاری که به کار الانی من خیلی نزدیکه ولی بیشتر حالت کار اداری داره. من دو دل بودم که آیا برای اون پست درخواست کار بدم یا نه. مزیتش این بود که حقوق بیشتری داشت و با معیار شرکت ما پوزیشن بالاتری در نظر گرفته میشه.  معایبش هم یکی این بود که احتمال قوی میدادم کمتر به اون کار علاقه داشته باشم و مهمتر از همه اینکه کارش بیشتر اداری بود که از عهده تقریباً هرکسی برمیاد ولی کار خودم بیشتر تخصصیه و به نوعی حرفه محسوب میشه و اگر بتونم کمی خودم رو تقویت کنم آینده شغلی بهتری داره. از طرفی هم به تازگی حقوقم هم اضافه شده بود و به نوعی فکر کردم مدیرم خیلی ناراحت خواهد شد اگه برای اون پست اقدام کنم. خلاصه بعد از کمی سبک و سنگین کردن تصمیم گرفتم اقدام نکنم. حالا کمی پشیمون هستم. با توجه به اینکه میدونم اگر اقدام میکردم احتمال پذیرفته شدنم خیلی زیاد بود (بخاطر آشنایی با نوع کار) مدام فکر میکنم مبادا ترس از تغییر و میل به رکود باعث شد که کار رو از دست بدم. بالاخره در‌آمد بیشتر یک اصله که نمیشه نادیده گرفت. البته هنوز کسی رو برای کار استخدام نکردن اما یکی از دوستانم که پاره ‌وقت کار میکنه برای فردا وقت مصاحبه داره و من از یک طرف بخاطر دوستم خوشحالم و از طرفی از خودم عصبانی هستم که موقعیت خوبی رو از دست دادم. البته گذشته و رفته دیگه. اما مگه فکرش از سرم بیرون میره.

٣- برف باریده و همه جا به هم ریخته. ترافیک سنگین،‌ اتوبوسهایی که دیر میرسن و صد البته سرما. ونکوور برخلاف خیلی از شهرهای کانادایی که همیشه سرد هستن و آمادگی مقابله با برف رو دارن، شهریه که با برف تقریبا تعطیل میشه. از اونجایی که اینجا تعداد روزهای برفی خیلی کمه و معمولا بارون بلافاصله برفها رو میشوره تجهیزات کمی برای برف‌روبی و ... وجود داره. امروز خیلی از دانشگاهها و مدرسه‌ها تعطیل بودن. من یکساعت دیرتر از همیشه رسیدم خونه. با همه اینها هنوز عاشق برفم. عاشق برف بازی و آدم برفی درست کردن. بیشتر از همه عاشق خوابیدن روی زمین و دیدن دونه‌های سفیدی که از آسمون میریزن پایین. البته امسال از سرما میترسم و هنوز جرات نکردم روی زمین دراز بکشم. فکر کنم دیگه دارم پیر میشم.


 
comment نظرات ()