از کيميای مهر تو

 
مهمانی چای 1
نویسنده : - ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧
 

دور یک میز گرد با خانمها مشغول صحبت بودن. خانم برنامه‌ریز فنجان چایش را گذاشت روی میز و با صدای بلند گفت:‌

خانمها اگه اجازه بدین جلسه رو شروع کنیم. ما امروز دور هم جمع شدیم که درباره مشکلاتمون صحبت کنیم. همونطور که همه آگاه هستین مدتیه خانم منتقد فعالیتشون زیاد شده و حرفهای ایشون مقداری دلخوری ایجاد کرده. من امروز از همه شما خواهش کردم که در مهمونی چای حضور داشته باشن تا بتونیم با بحث و تبادل نظر کارها رو سر و سامان بدیم و وضعیت رو به حالت بهینه برگردونیم.

خانم منتقد که با اخمهای گرفته و صدای تیزی گفت:‌ البته من میدونم که اینجا هیچکس از من خوشش نمیاد و هیچکدوم از شما چشم دیدن من رو ندارین اما باید بدونین نه با این جلسه، نه صدتا جلسه مثل این هم نمیتونین رای من رو بخرین و فکر کنید که من کاری به کار شماها ندارم.

خانم برنامه‌ریز گفت:‌ البته خانم منتقد ما دنبال این نیستیم که شما رو نابود کنیم بلکه امیدواریم که شما بتونین به انتقادهاتون جهت مثبت بدین. نه اینکه سعی کنید مدام با حرفهاتون روحیه خانمها رو ضعیف کنید و اعتماد به نفسشون رو ازشون بگیرین. در اینجا از بعضی خانمها خواهش میکنم که مشکلاتشون رو با انتقادهای شما مطرح کنن. خانم خانه‌دار شما بفرمایین.

خانم خانه دار که مشغول بازی با کیک توی بشقابش بود با صدای آرومی شروع به حرف زدن کرد:‌ خانم منتقد از هیچکار من خوشش نمیاد. واقعا موندم چطوری باید راضیشون کنم. (در اینجا خانم کارمند از خانم خانه‌دار خواست که بلندتر صحبت کنه). خانم خانه‌دار ادامه داد:‌ بله همونطور که میدونین من هرکاری میکنم ایشون یه حرفی داره که بزنه. مثلا چند روز قبل من تصمیم گرفتم شیرینی بپزم. وسطهای کار بودم که خانم منتقد وارد شدن و شروع کردن به انتقاد که من رو چه به شیرینی‌پزی و اینکه از کی تابحال من اینقدر بیکار شدم که میتونم شیرینی بپزم. اینکه تازه ظرفها شسته شدن و دوباره یه کوه ظرف داره ایجاد شده و اینکه آشپزخونه رو به گند کشیدم دوباره. خلاصه اینقدر گفتن و گفتن که همه شور و شوق من برای شیرینی پختن از بین رفت. 

خانم منتقد اینجا با لحن موذیانه‌ای گفت:‌خوب راست میگفتم. دیدی که شیرینیت چه چیز بدی از آب دراومد. خانم خانه‌دار که بازور جلوی اشکهاش رو گرفته بود با این جمله زد زیر گریه.

خانم برنامه‌ریز نگاهی ملامت آمیز به خانم منتقد کرد اما خانم منتقد بیدی نبود که با این بادها بلرزد و شروع کرد به صحبت:‌ هی خانم برنامه‌ریز برای من چشم غره نیا که هر کی ندونه من یکی میدونم که تو چقدر ضعف مدیریتی داری. همه برنامه‌ها بخاطر ضعفها و ندانم‌کاریهای تو به شکست میرسه. این خانم کارمند هم که مثلا به عنوان مسوول جلسه نشسته اینجا هرچند کمی بهتر از شماهاست اما اونم هیچ تحفه‌ای نیست. هی میخواد کارش رو بهتر کنه و مدام حرف و حرف و حرف. اگه من نبودم شما الان به هیچ‌جا نرسیده بودین.

خانم ساپورتیو که ساکت نشسته بود حرف خانم منتقد رو قطع کرد:‌ هیچ اینطوری که شما میگین نیست. من شاهدم که همه چقدر تلاش میکنن و چقدر زحمت میکشن. مثلا همین خانم راننده که اینجا نشسته بیینین توی این مدت چقدر پیشرفت کرده. یا خانم کارمند که حرفشون رو زدین غیر از اینه که با درآمدش همه ما رو ساپورت کرده. ایشون هم آدمه. مثل هر آدم دیگه‌ای ممکنه یه روز خسته باشه یه روز بیحوصله باشه و بازده کاریش پایین بیاد. شما توقع دارین که ایشون بیست و چهارساعته کار با بازده عالی کار کنه که امکان نداره. شما توقع دارین همه چیز در بهترین حالت خودش باشه. البته همه ما این آرزو رو داریم. خانم خانه‌دار آرزو داره که بهترین خانه‌دار عالم باشه. خانم هنرمند آرزوشه که بهترین نقاشی‌های عالم رو بکشه و یا قشنگـترین داستانهای دنیا رو بنویسه. خانم ورزشکار که اینجا نشسته آرزوشه که یه روزی صافترین شکم دنیا و ‌بی‌نقصترین هیکل آدم رو داشته باشه. اما باید با واقعیت روبرو شد. واقعیت اینه که در زندگی فرصتها و توانایی‌ها محدود هستن و بیشتر از اون همه چیز نسبیه. باید قبول داشته باشین که همه ما آدم هستیم و به خاطر آدم بودنمون یه سری نقص و ایراد هم داریم. شاید بهتر باشه عوض اینهمه انتقاد کمی مهربونتر باشین و سعی کنید که خوبی‌ها رو هم ببینین.

خانم منتقد ساکت شده بود. در واقع همه جلسه ساکت شده بود. فقط خانم بی‌خیال بود که داشت با راحتی کیکش رو میخورد و اهمیتی به نگاه خانم رژیمی که بغل دستش نشسته بود نمیداد. خانم منتقد شروع کرد:‌ فکر میکنین برای من آسونه؟! فکر میکنین برای من آسونه که مورد نفرت همه شما باشم و هیچ دوستی نداشته باشم که باهاش دوکلمه حرف بزنم؟ نه برای من هم آسون نیست. اما من وجود دارم و برای این وجود دارم که همه چیز رو ببینم و بگم. یه نگاه به خانم بیخیال بندازین. اگه من نباشم همه کیکها رو میخوره و هیچ اهمیتی هم به نگاههای خانم رژیمی نمیده. بعدش خانم رژیمی و خانم ورزشکار چقدر باید تلاش کنن که اینهمه کالری رو بسوزونن. قبلا گفتم و باز هم میگم:‌من نباشم سنگ روی سنگ بند نمیشه و بدونین که نمیتونین منو از دیدن حقایق و گفتنشون منع کنید. بعد خانم منتقد دستمال سفره را پرت کرد و میز را ترک کرد.

همهمه همه اتاق را گرفت. همه از دور میز بلند شده بودند و هر کس با چند نفر دیگر جلسه خصوصی تشکیل داده بودند. یک عده معتقد بودند که باید به دنبال خانم منتقد رفت و هرجور شده دلش را بدست آورد. عده‌ای دیگری ترسیده بودند. بعضیها هم معتقد بودند که اتفاق خوبی بوده است و آینده بهتری در راه است...   


 
comment نظرات ()